کوه نوردی می خواست از بلندترین کوه ها بالا رود، پس از آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد. از آن جا که افتخار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا رود.
چند ساعت را پیاده طی کرد، آفتاب غروب کرده و تاریکی شب همه جا را در بر گرفته بود.مرد هیچ چیز را نمی دید. ابر روی ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را می دید. وحشت سراپای وجود را گرفته بود. احساس می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد ، طناب به دور کمرش محکم شده است. بدنش میان زمین و آسمان و فقط طناب بدن او را نگه داشته بود. فریاد زد: خدایا کمکم کن.
ناگهان صدا پر طنینی از آسمان شنید : از من کمک می خواهی؟
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
- البته که باور دارم!
- اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته شده است ، پاره کن!
مرد سکوت کرد. با خود تکرار کرد: طناب را پاره کنم؟!! چه کار عبثی !!!بعد تصمیم گرفت با تمام قدرت طناب را بچسبد.
روز بعد گروه نجات ، یک کوه نورد یخ زده را پیدا کردند که مرده بود. بدنش از یک طناب آویزان بود. با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
شما چقدر به طنابتان وابسته هستید؟ و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟

