مست ترين شب را
به خواستگاريت مي فرستم
تا با چشمكي افسونت كند
خودم نيز اي آسمانترين انسان!
ستاره اي مي شوم و
در تنهايي هايت
درخشان
آويزان مي شوم.
* * *
هميشه كمي از غم هاي تو
بر شاخه ي دل من مي نشيند
همين است كه
من زرد مي شوم و تو سبز
هميشه تكه اي از بلنداي
من كم
و به قامت تو
افزوده مي شود
همين است كه
من كوتاه تر مي شوم و
تو بلند بالاتر
* * *
نمي دانم چه كسي به ماهي
شنا كردن در رودخانه را آموخت
نمي دانم چه كسي به من
دوست داشتن تو را آموخت؟
اصلاً كي ، كجا... براي اولين بار!؟
نمي دانم چه كسي يادم داد
در كوهستان دلِ تو
سياه چادر عشق بر پاكنم و در نرگس زار اتراق كنم؟
ممكن است گاهي
ماهي از رود قهر كند يا آب از فرات
اما من فقط تو را دوست دارم
باور كن شعري را كه برايت سروده بودم
حالا بلندتر از قامت تو شده
و آنقدر دوستت دارم
كه مي ترسم ديوانه ات شود اين دل
پس تو را به خدا با من قهر نكن
نشكن دلم را
مبادا كينه اي از تو به دل بگيرم!
+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت
10:16 |