یه آشنایی داریم ..چندی پیش تعرف می کرد که:
رفتم بهداشت برای گرفتن کلر ....تو خونه چاه آب داریم و هر وقت گاهی میرم برای گرفتن کلر .... رفتم اتاق رئیس...
یه جوانک لاغر اندامی نشسته بود و در فکر فرورفته بود .... قبلاً یه مختصر آشنایی با رئیس داشتم .... رئیس هم دمق بود ...حوصله حرف زدن نداشت...ماجرا را که پرسیدم...رئیس گفت : این پسر جوان با مدرک لیسانس مدیریت آمده و می خواد یه دستگاه سم پاش دستی بهش بدیم تا بره تو روستاها و مزارع و باغات را سم پاشی کنه!!!!!!! رو کردم به جوان لاغر اندام و گفتم : سم پاش دستی را به افرادی میدن که یه کلمه سواد ندارن ....تو که لیسانس مدیریت داری!!!! گفت : بابا به کی بگم بیکارم ...یه زن و یه بچه دارم ...کی میاد و خرجی اونا را میده ... مدتیه بیکارم ...یه پول سیاه هم تو جیبام پیدا نمیشه .... حالااومده ام و رئیس میگه در شان تو نیست سم پاش دست بگیری و سم پاشی کنی.... دلم گرفت .... منقلب شدم ...لیسانس مدیریت و سم پاشی !!!!!!خیلی ناراحت شدم.... بدون اینکه خداحافظی کنم و کلر را بگیرم از شبکه بهداشت خارج شدم ...

