تبليغاتX
هومن 83

یه آشنایی داریم ..چندی پیش تعرف می کرد که:

رفتم بهداشت برای گرفتن کلر ....تو خونه چاه آب داریم و هر وقت گاهی میرم برای گرفتن کلر .... رفتم اتاق رئیس...

یه جوانک لاغر اندامی نشسته بود و در فکر فرورفته بود .... قبلاً یه مختصر آشنایی با رئیس داشتم .... رئیس هم دمق بود ...حوصله حرف زدن نداشت...ماجرا را که پرسیدم...رئیس گفت : این پسر جوان با مدرک لیسانس مدیریت آمده و می خواد یه دستگاه سم پاش دستی بهش بدیم تا بره تو روستاها و مزارع و باغات را سم پاشی کنه!!!!!!! رو کردم به جوان لاغر اندام و گفتم : سم پاش دستی را به افرادی میدن که یه کلمه سواد ندارن ....تو که لیسانس مدیریت داری!!!! گفت : بابا به کی بگم بیکارم ...یه زن و یه بچه دارم ...کی میاد و خرجی اونا را میده ... مدتیه بیکارم ...یه پول سیاه هم تو جیبام پیدا نمیشه .... حالااومده ام و رئیس میگه در شان تو نیست سم پاش دست بگیری و سم پاشی کنی.... دلم گرفت .... منقلب شدم ...لیسانس مدیریت و سم پاشی !!!!!!خیلی ناراحت شدم.... بدون اینکه خداحافظی کنم و کلر را بگیرم از شبکه بهداشت خارج شدم ...

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 12:4 |

داستان جام جهانی هم تمام شد...... داستان غم ها و شادی ها ...... درسی که جام جهانی به همه داد این بود که ... (نه سره وتن تا سه رکه وتن)

انشاءالله از این سه شنبه وبلاگ از تعطیلی بیرون خواهد آمد و مطالب طنز با محتوای بهتر و عمیق تر روی پیشخوان خواهد رفت.

 

+ نوشته شده توسط هيوا در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 9:23 |