تبليغاتX
هومن 83

دوستان عزيز شرمنده كه اين دفعه دير آپ كردم.

رفته بوديم مراسم ترحيم و تدفين يكي از دوستان و اقوام نزديك.واقعاً كه دردناك و ناراحت كننده بود.زنا يه ضجه هايي مي زدند كه نگو...صد رحمت به بلند گو!!!!! خانواده عزيز از دست رفته همگي ناراحت و نگران و مردم هم ...امان از دست مردم...خدا وكيلي انگاري مهمانيه ...مهمان پشت سر مهمان بود كه وارد مي شدند.هر كي هم كه وارد مي شد ...ديگه نهار و شامش رو هم مي خورد و مي رفت!!!!... اگه براشون سخت نبود براي خواب هم مي موندن آشپزاي بيچاره 3 نفري هم نمي رسيدند....رفتيم تو.... آخر مد و لباس ... زنا كه مجلس ختم را با عروسي اشتباه گرفته بودند...بوي آخرين ادكلن ها تو فضا موج مي زد...آقايان هم از بس به خودشون رسيده بودند، دست هر چي زنه از پشت بسته بودند!!!!!يه دود و دمي بود كه نگو... سيگاري به سيگاري مي گفت : هواريو!!!!! چند لحظه ماندم ..اين دود سيگار لامصب بدجوري گلو و سينه مو اذيت مي كرد... دويدم بيرون و از هرچي صوابه بيزار شدم.... بروبچ سيگاري صفحه گذاشته بودند و از هر دري سخني... انگار نه انگار مجلس ترحيمه...يكي داشت خاطرات سربازيش را تعريف مي كرد...ديگري از خلاف هاي كه با دوستاش كرده بود بلند بلند حرف مي زد و قهقه اي سر داده بود و عيشق مي كرد!!!!!ديگري داشت قيمتاي سكه ، ربع سكه ، تمام سكه ،طلا ، نقره و... دقيقه به دقيه با اون ماس ماسك همراهش از يه يارو اون طرف خط مي پرسيد...چند لحظه فضا ساكت مي شد ...يهو همه گوشي ها انگاري با هم قول و قرار گذاشته بودند ..همگي با هم به صدا در مي آمدند و در يك آن همه گوشي به دست وسط مجلس ختم داشتند با هم اختلاط مي كردند و گل مي گفتند و گل مي شنفتند!!!!!! انگاري مجلس هم ترحيمي هم وجود نداره....

آخر سر كه بلند شدم ..دستامو بلند كردم و از خدا خواستم آداب و معاشرت صحيح و اصولي را به ما ياد بده...آمين

 

+ نوشته شده توسط هيوا در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 16:14 |