تبليغاتX
هومن 83

رفتيم تهروون ( به قول بالا شهريا ) خونه يكي از اقوام ... تا رسيديم سير سير و مجاني برجها و آسمانخراش هاي N طبقه را ديد زديم... با هزار مكافات تا تاكسي پيدا كرديم ... شوفرش از اون با حالا.... خونه كه رسديم ... پس از احوالپرسي كه چند ساعت طول كشيد.... بحث همين برج ها اومد به ميان... گفتم : لاكردارا چي ساختن ... چه ابهتي ... چه عظمتي ... بابا دمتان گرم!!!

صاب خونه گفت: دلت نسوزه ...آتش نشاني اعلام كرده اين برج ها امنيت نداره !!!! مطمئن نيست!!!

گفتم : چرا خطرناكه؟

گفت: اگه آتش سوزي بشه .. هيچ نردباني اون بالا بالاها نمي رسه و خيلي خطرناكه!!!!

گفتم: مرد و مردونه ..تو يه واحدشو به من بده .. من حاضرم زنده زنده توش جزغاله بشم!!!!!!!!   
+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 16:38 |

كنار درخت دراز كشيده و چشمهاشو بسته بود.

 گفتم : چرا چشاتو بستي ؟

گفت: واسه چي باز كنم؟

گفتم: بابا لااقل منونيگا كن...

گفت: يعني تو اين قدر ديدني هستي؟

گفتم: خوب ...خيابان را نيگا كن.

گفت: يعني خيابوني كه پر از هياهو و سروصدا و آهن قراضه است اون قدر ديدنيه؟

گفتم: خوب آسمانو نيگا كن.

گفت: يعني اين آسمان پر از آلودگي و ذرات معلق و دود و دم و سرب و هزار كوفت و زهر ماري اينقدر ديدنيه؟

گفتم: خوب پس اين چشاي بي صاب مونده ات را ببند.

گفت: خوب بستم ديگه !!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 16:37 |