تبليغاتX
هومن 83

مدرسه استثنايي ها                                                                            ( طنز تلخ )

 زنگ سوم بود و بچه ها ديني داشتند ، تدريس درس تمام شده بود و داشتيم سؤالها را جواب مي داديم ناگهان مدير در زد و اجازه خواست و گفت : اگه اجازه بدين 10 -15 دقيقه اي با بچه ها كار دارم و بايد دعوتنامه ها را بهشون  بدم و يه كمي توضيح ... از كلاس آمدم بيرون وارد سالن شدم . براي يك لحظه سرم را بلند كردم . پنجره كلاس و سالن مشرف بر حياط مدرسه استثنايي ها بود . چشمم به دانش آموزان مدرسه افتاد كه در حياط براي ورزش كردن جمع شده بودند . 12 نفري مي شدند . 2 نفر معلول با چوب زير بغل با هزار زحمت سعي مي كردند نيفتند.ديگر بچه ها جنب و جوش زيادي داشتند و از سروكول همديگر بالا مي رفتند. دبير ورزش با لباس عادي ، يه شلوار و يه پيراهن ، وسط زمين مثلا داشت بچه ها را تمرين مي داد ، چند بار تمرین را براي آنها انجام داد و از آنها  خواست كه دقت كنند و آنها هم با دقت كردن و توجه به حركات معلم ، بتوانند مثل اون حركات را انجام دهند .

چند دقيقه گذشت و معلم داشت تمرين را انجام مي داد و در ضمن درباره ي آن توضيح می داد و من همچنان كنجكاو و دقيق همه حركات و سكنات آنها را مي ديدم ، چند مرتبه تكرار كرد و از دانش آموزان پرسيد كه چه كسي مي تواند مانند آقا معلم درست تمرين را تكرار كند؟ يكي از بچه ها كه نسیت به ديگران قد كوتاهتري داشت دستش را بلند كرد و رفت تمرين را انجام دهد ، دستهايش مشكل داشتند و نمي توانست به درستي و راحتي تمرين را انجام دهد . معلم به جاي راهنمايي وي ، با انگشتش چند ضربه محكم به سر دانش آموز زد و او را هل داد تا برود و سرجايش بايستد. دانش آموز بيچاره دو دستي سرش را گرفته بود و رفت سرجايش . مربي از چند نفر ديگر هم تست گرفت و هيچ كدام از دانش آموزان نتوانستند رضايت او را به دست آورند . مربي با بي حوصلگي تمام توپ را پرت كرد بين دانش آموزان و آنها هم كه از خدا مي خواستند هر كسي توانست يه ضربه به توپ زد. انگار نه انگار اينا استثنايي هستند و توانايي هاي عادي بچه هاي ديگر را ندارند!!!!!

عقربه هاي ساعت داشت به 12 مي رسيد و زنگ خانه به صدا درآمد و بچه ها با عجله همه چيز را رها كردند و به طرف كلاس دويدند . پسر بچه اولي كه تمرين را خوب انجام نداده بود ، مربي ورزش را دنبال كرده بود و مي خواست دستهايش را ببوسد، ولي معلم ورزش اجازه نمي داد!!!! و دانش آموز هر چه تلاش كرد معلم دستهايش را دورتر مي كرد!!!!!دانش آموز كه چنين ديد دويد و رفت دستهاي ناظم را كه گوشه حياط ايستاده بود و داشت بازي بچه ها را نگاه مي كرد بوسيد و با لبخندي بر لب به نشان رضايت دويد تا وسايلش را جمع و جور كند و براي رفتن به خانه آماده شود.

دانش آموزان از كلاسها بيرون نيامده بودند كه مربي ها مثل برق گرفته ها از داخل ساختمان آمدند بيرون و با سرعت از حياط مدرسه خارج شدند و راهي خانه شدند. بدون اينكه منتظر بچه ها بمانند ویا اینکه ابتدا بايد آنها را سوار سرويس ها مي كردند وبعد مي رفتند!!!! ولي نه هركدام از اونا سعي مي كرد از آن مكان زودتر خارج شود!!!!!

چند لحظه اي گذشت و دانش آموزان از كلاسها آمدند بيرون  يكي از بچه ها كه مشخص بود داراي اختلال حواس است آمده بود بيرون ولي وسايلش را با خود نياورده بود و از ديگر بچه ها كه در حال خارج شدن بودند يا حركات دست مي خواست تا يكي وسايلش را بياورد!!! معلول ها به سختي و بدون اينكه كسي به آنها كمك كند آمده بودند بيرون و هر آن يكي از آنها در اثر سرعت بچه هاي ديگر مي افتاد و چوبهاي زير بغلش اين طرف آن طرف پرت مي شد و وقتي  مي خواست بلند شود صحنه آزار دهنده اي بود ، چرا كه كسي نبود كمكش كند!!!!  در همين وقت 2 دستگاه ميني بوس كه سرويس بچه ها بود وارد حياط مدرسه شدند  بچه ها با عجله براي اينكه روي صندلي ها بنشينند ، درب ميني بوسها را باز كردند و ميني بوس اولي دربش قفل شده بود و رانند با ناراحتي از پشت رل پايين آمد و با چهره اي غضبناك رو كرد به بچه ها و مي ديدم كه از آنها  مي خواست صف تشكيل دهند و مرتب بايستند. چند نفر جلوي را هل داد و يكي دو تا از آنها افتادند و تعادل پشت سري ها را هم بر هم زدند. راننده ديد كسي به حرفش توجهي نمي كنه ، با تندي چند تا با دست كوبيد پس گردن دانش آموزان و با ناراحتي هرچه تمامتر بقيه را سوار كرد.

راننده دومي درب را قفل نكرده بود . بچه ها درب را باز كردند و با شور و شعف و هيجان مخصوص خودشان روي صندلي مي نشستند. راننده با خوشحالي و رويي گشاده دست بچه ها را مي گرفت و در سوار شدن آنها را كمك مي كرد. راننده اولي را نديدم چطور تكميل شد و از در خارج شد!!!! ازبس تحت تاثير رفتار خوب و برخورد جوانمردانه راننده دومي قرار گرفته بودم .

راننده دومي وقتي مطمئن شد همه سوار شده اند ، به آهستگي ماشين را روشن كرد و از حياط خارج شد. در آن هنگام از خودم بدم آمد چرا كه بسياري از اوقات ناشكري مي كردم و وقتي اون بچه ها را با اون وضع دردآور ديدم و خودم و خانواده ام را نگاه كردم كه شكر خدا سالم و سلامت هستيم ، خدا وكيلي سجده شكر به جاي آوردم و از ته دل خدا را شكر كردم كه همگي سلامتيم. از خودم سؤال كردم به راستي چه كسي درد و مرگ اين بچه ها را مي بيند و شنود؟!!! متولي آنها نبايد كادر مدرسه را اقناع كند كه در مواجهه با اين بچه ها مانند حضرت ايوب – سلام خدا بر او باد – بايد در نهايت صبوري و حوصله با بچه ها مدارا كنند و برايشان دلسوزي كنند !!! آنها را به خاطر ناتوانيشان در انجام تمارين و كارهايشان تنبيه نكنند چرا كه اين بيچاره ها تنبيه شده دست طبيعت هستند و اين براي آنها كافي است!!!! به آنها ترحم نكنند بلكه آنها را براي زندگي آينده و اجتماع آماده كنند كه بتوانند تا حد زيادي روي پاي خود بايستند !! مسؤلين مدرسه و مربي ها چرا نبايد بعد از دانش آموزان بروند؟ چرا مثل كساني كه از زندان آزاد مي شوند ، به سرعت دويدند تا از اون محيط دورتر و دورتر شوند ؟ واقعا چرا ؟ به خدا قسم خدمت در اين مكان عبادت است . از بسياري از عبادت ها ، با ارزش تر و مقدس تر . هرچند تر و خشك كردن بچه ها ، حتي اونايي كه كنترلي بر خود ندارند بسيار سخت و دشوار است ، اما به خدا افرادي را مي طلبد كه عاشق كارشان باشند و به اين بچه ها عشق بورزند . رتق و فتق امورات اين بچه ها كار هر كسي نيست . در گذاشتن مربي و مدير و معاون براي اين مدرسه از چه معياري از معيارهاي بالا استفاده شده بود ؟!!!من كه متوجه نشدم !!! در مقابل مسؤلين رده بالا هم بايد براي مربي هايي كه در نهايت دلسوزي به اين بچه ها خدمت صادقانه و عاشقانه مي كنند ، از نظر حقوق و مزايا نسبت به مشاغل ديگر اهميت دوچنداني قايل شوند و از اين جهت آنها رادلگرمتر به كارشان كنند و هزاران و ديگه ...

چنان غرق ديدن بودم تا اينكه دستي بر شانه ام احساس كردم ، مدير بود كه كارش تمام شده بود و من  مغموم و حيران وارد كلاس شدم.

+ نوشته شده توسط هيوا در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 8:27 |