تبليغاتX
هومن 83

عروسي قديم و عروسي جديد

يادش بخير اون قديما ... عروسي كه مي گرفتن 7 شب و 7 روز مي كوبيدند و مي رقصيدند و تمام اهل محل و اقوام و خويشان دعوت بودند و سفره اي پهن مي شد از اين سر كوچه تا ته كوچه !!!!! چه پذيرايي مي شد؟ غذاي عروسي اون وقتا چه لذتي داشت !!! و...

اما امروزه اصلاو ابدا نمي دوني يارو چگونه زن گرفت و بچه دار شد؟!!!

يه كارت فزرتي واست مي نويسند : به صرف چاي و شيريني !!!!

اون هم اگه شانس داشته باشي و شيريني درست وقتي نوبتت رسيد تموم نشه !!!!!

2 3 ساعتي يه مراسم مختصري برگزار ميشه و تا به خودت مي آيي همه چي تموم شده !!!! تو را به خير و اونا را به سلامت !!!!

مي ترسم اين طور كه بوش مياد يه مدت ديگه بگذره و تو كارتهاي عروسي بنويسند : ..تشريف بياوريد... براي صرف آب و هوا !!!!!

 

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 17:36 |

روز مادر !!!

داشتم مي رفتم خانه ، ننه كوكب را ديدم ..

پرسيد: ننه روز مادر  چه هديه اي به مادرت دادي؟

گفتم : چند هديه ماندگار و فراموش نشدني !!!

گفت: حتما يه شاخه گل ؟!!

گفتم : نه بابا من اهل گل و بلبل نيستم !!!!

گفت : حتما يه شيشه ادوكلن رمانتيك !!! ( ننه كوكب هم افتاده بود تو خط   رمانتيك !!!) 

گفتم : نه بابا !!!

گفت: حتما يه جارو برقي يا يه يخچال يا يه همچي چيزي!!!!

گفتم : نه عزيز دل انگيز !!! هر دوتاشونو داريم !!!

گفت: پس چي ننه؟

گفتم : راستش ننه ، 5 كيلو گوشت ، 5 كيلو مرغ ، يه حلب روغن  ، يه گوني برنج دم سياه و..

با حسرت گفت : خوش به حال مادرت كاشكي من مادرت بودم !!!!!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 17:35 |

توصيه بهداشتي ..

كنار دست دكتر در مطب نشسته بودم بعد از نوشتن خط اول نسخه قيافه اي فوتوژنيك گرفت و توصيه فرمود:غذاي كم چرب بخوريد!!!

گفتم : آي به چشم !!!

گفت: رعايت كن و گوشت قرمز كمتر بخوريد!!!

گفتم :شما هم نفرماييد ، باز ميگم چشم!!!!

گفت: كره هم كمتر ميل بفرماييد!!!

گفتم: اون هم به چشم !!!

گفت: شيريني هم ميل نفرماييد!!!

گفتم: آي به روي تخم چشام !!!

گفت:غذاهاي آماده و حاضري ، ساندويچ ( سوسيس، كالباس و تخم مرغ و .. ) نخوريد!!!!

- گفتم : آقاي دكتر لطف كنيد اگه زحمتي نيست ، نان و ماست را هم از سبد غذايي بنده حذف كنيد تا خيالم از بابت اين يكي هم راحت بشه !!!!!!

 

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 17:34 |

جنون فوري ...

آمدم خانه گيج و منگ بودم ، هيچي نمي فهميدم ، دم در كه رسيدم و در را باز كردم عيال سر رسيد و كوبيد روسرش و گفت : اي واي خدا مرگم بده اين چه تيپيه به هم زده اي ؟!!! چي به روزگارت اومده ؟!!!!

گفتم : چيزي نيست !!! ... فكر كنم جنون گاوي گرفته ام !!!!!

عيال با ناراحتي گفت : از قيافه تابلويت پيداست زنگ بزنم بيمارستان !!!!

گفتم : نه لازم نيست !!!

گفت: حالا بيا تو ... يه نفسي تازه كن ... ما كه مدت طولانيه گوشت نخورده ايم ، چطوري جنون گاوي گرفته اي ؟!!

گفتم : بابا من فقط قيمت گوشت گاو را پرسيدم اينطوري شدم !!!!!واي به روزي كه گوشت گاو بخوريم!!!!!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 17:33 |

چرا ميوه گران شد؟

دست رو هر نوع ميوه اي مي گذاشتي از بس قيمتش سر به فلك مي كشيد و گران بود ، نزديك بود تا پوست و استخوان بسوزد ، به ناچار عده اي از محققان ، پژوهشگران ، پژوهندگان و... مامور شدند تا علت اين گراني را دريابند !!!! پس از تحقيق همه جانبه مشخص شد كه مقصر اصلي باغداران هستند كه در تهيه ميوه قصور وكوتاهي نموده اند !!!!!! عده زيادي از خبرنگاران و گزارشگران براي شنيدن جوابيه باغدار محترم به طرف باغ راه افتادند ... باغدار محترم ضمن درددل و گلايه زياد اظهار فرمود : بنده چه كاره بيدم !!!! ميوه فت و فراوان توليدكرده ام كسي نيست اونا رو به بازار ببره .. خبرنگاران اوضاع را كه ديدند ، متوجه شدند باغدار داره راست ميگه !!!! چند صباحي گذشت ... پژوهش ها دوباره شروع شد ، نتيجه اين شد مقصر اصلي در اين ميان نبود ماشين هاي يخچال دار است!!!!! ماشين هاي يخچال دار تعدادشان بسيار اندك است و نمي رسيدند اين همه ميوه را به بازار ببرند... بودجه مناسبي براي تهيه ماشين هاي يخچال دار فراهم شد و راننده هاي ورزيده و ماهري براي اين كار تربيت شدند و راهي شدند... مدتي گذشت ... ولي ميوه همچنان گران بود ، پژوهش ها دوباره شروع شد ، خبرنگاران به طرف راننده ورزيده و تربيت شده هجوم آوردند و او را سؤال پيچ كردند و راننده بيچاره كه از فرط خستگي ناي حرف زدن نداشت با هزار مكافات گفت : همه اش تقصير جاده لاكرداره !!!! جاده ، جاده نيست ، راه و جاده درست و حسابي كه نداريم ، هر چه هم كه زرت اضافي بزنيم به موقع نمي رسيم و... مسؤلين اداره راه مامور شدند تا با گرفتن بودجه مناسب فكري اساسي به حال اين معضل كنند .... بودجه واريز شد و كارگران مشغول كار شدند .... مدتي طولاني سپري شد و پس از از اين زمان طولاني مسؤلين باز هم متوجه شدند ميوه همچنان گران است .... پژوهشگران كه ماشاءالله مثل آچار فرانسه همه فن حريفند !!! دوباره مشغول پژوهش شدند و بعد از ديالوگ و تحقيق و كاووش زياد دريافتند مشكل اينه كه بعد از اينكه   ميوه ها با ماشين هاي يخچال دار برروي آسفالت صاف و روان جاده ه ها به حركت درآمدند و به مقصد رسيدند ، در مقصد به علت نبود سردخانه تمامي ميوه ها فاسد شده و ازبين رفته است ... مسؤلين فوراً اعلام كردند به افراد علاقمند !!!! و واجد شرايط وام مي دهند تا سردخانه بسازند .... افراد مختلف در صف هاي طويل!!!! براي گرفتن وام صف كشيدند !!!..... چند سالي گذشت و سردخانه هاي مجهزي ساخته شد.... بعد از چندين سال متوالي بلاخره وضع ميوه خوب شد و در بازار ميوه قيمتش ارزان شد ... ولي ميوه ها تماماً در بازار فاسد شدند !!! چرا كه هيچ نوع ميوه اي به فروش نرسيده بود !!!! تحقيق كه به عمل آمد ديدند كه موجودي كه چندين سال قبل به نام انسان وجود داشت و هر از چند گاهی از میوه ها استفاده می کرد ، متأسفانه نسلش منقرض شده و از بين رفته است و در آرزوي ارزان شدن ميوه خودش و اسلافش جان به جان آفرين تسليم كرده و....

+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 18:33 |

ماشين آشغال و...

سوار موتور داشتم مسافت خانه تا اداره را طي مي كردم و يه نگاه به عقب و يه نگاه به جلو ، از ترس اينكه دچار تصادفي شوم ، تمام حواس متوجه رانندگيم بودم ناگه بوي زننده اي مشامم را نوازش كه چه عرض كنم !! مسموم كرد ... بوي بدي بود و تمام فضا را پر كرده بود ، داشت حالم به هم مي خورد و كنترل موتور از دستم خارج مي شد، خوب كه نگاه كردم ، ماشين جمع آوري آشغال جلو من در حال حركت بود ، ماشين روباز بود و آشغال ها داخل كاميون پخش و پلا شده بود ، خواستم سبقت بگيرم ، ترافيك شديد بود و نتوانستم و به ناچار پشت سرش به حركت خود ادامه دادم . در جستجوي راهي بودم تا خودم را از آن بوي زننده خلاص كنم ....ناگاه از داخل كاميون نايلون سياه رنگي پرواز كرد و درست روي سر و رويم فرود آمد .. براي يك لحظه كنترل موتور از دستم خارج شد و نزديك بود پرت بشم پايين ... با يه دست فرمان و با دست ديگه نايلون را از سر و رويم برداشتم و از سرعتم كاستم و يه گوشه اي ايستادم ، يه چيزي مثل لجن روي صورتم از محتويات نايلون به جاي مانده بود ، نزديك بود حالم به هم مي خورد و هر طوري بود صورتم را پاك كزدم و از فرط عصبانيت ماشين آشغال را دنبال كردم .. گوشه و كنار خيابان ، بعضي جاها نايلون آشغال كاميون بود كه از ماشين پايين افتاده و برجاي مانده بود... يه تعقيب و گريز پليسي و جلو ماشين توقف كردم .. راننده با تمام وجود داشت بوق مي زد ، به خودش زحمت نداد از ماشين پياده شود !!!!! از پا ركابي بالا رفتم و گفتم: آخه مرد حسابي آشغال بردن اينجوريه ؟!!! پوزخندي زد و گفت : اگه تو بلدي به ما هم ياد بده !!!!!!!!!! ديدم طرف حاليش نيست ... در حالي كه از پا ركابي داشتم پايين مي آمدم گفتم : داداش احتياج نيست همه آَشغالها را ببري بيرون شهر و تخليه اش كني ، همين جلو يه فلكه هست .. دو تا دور بزني تمام آشغالها را خالي كرده اي !!!!!!!!و تو را به خير و ما را به سلامت !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 16:48 |