با چهره اي درهم و خسته و شانه هاي تكيده از جور روزگار ، عصا به دست ، لرزان لرزان و پرسان پرسان ، به سوي بانك در حركت است، هر چه حساب مي كند ، دخل و خرج با هم جور در نمي آيند ، مخش داغ داغ ، انگاري از درون يكي دارد با پتك بر دل و درونش مي كوبد ، قيافه دخترش نرگس يك لحظه از جلو چشمهايش دور نمي شود ، همين چند شب پيش بود آمده بودند خواستگاريش ...
پسره بد نبود ، زحمت كش بود و كاري ولي ..... ولي يه جاي كار اشكال داشت .... آخه با چي مي تونم جهيزيه نرگس را جور كنم ؟ دلم رضا نمي ده .... دختره هزار آرزو داره ... عيبه واسش جهيزيه تهيه نكنم ... پشت سرش هزار حرف در ميارن ... نه نه بايد يه چيزاي براش بخرم .. ولي با چي ؟ خدايا چه كار كنم؟ خدايا...
صداي خشك ترمز ماشين تمام فضا را پر كرد ، سرجايش خشكش زد ، نزديك بود ... سرش را برگرداند راننده 206 را ديد ، جواني كه هنوز پشت لبش سبز نشده بود ... داشت بد و بيراه مي گفت:
آهاي پيرمرد .... جلو پاتو نيگا كن.!!!!
عرق سردي بر پيشانيش نشسته ، به رو خودش نیاورد ، دوباره به راه افتاد ... نوه اش نگين ازش خواسته بودبراش عروسك بخره ...زنش يه ليست خرت و پرت واسه خريد رديف كرده ... با خودش گفت پاييز نزديكه ... پسرش سعيد ازش كفش و كاپشن نو خواسته ... پدر اومدي حتما برام بخر .... در اين افكار غوطه وره ... سرش را بلند كرد جلو بانك بود ، دفترچه اش را از جيبش در آورد... و خواست تحويل كارمند بانك بده ، فرياد از جماعت برخاست ....
بابا پيري نوبت را رعايت كن!!... بابا ما هم آدميم يه ساعته توصفيم ....
دفترچه را در نوبت گذاشت ... با پشت تكيده اش رفت و روي صندلي رنگ و رو رفته اي نشست ... دراين فكر بود پول را كه گرفت يه راست بره بازار و براي پسرش كفش و كاپشن بخره ... جهيزيه نرگس هم باشه براي بعد .... پيش خودش فكر كرد اگه قرار مدار نامزدي بذارن مي تونه قول و قرار ها را يه مدتي عقب بنداز ه.... از كل پول اين ماه ذهني پول آب ، برق ، تلفن ، گاز و كرايه خونه را كه جدا كرد ، ديد چيزي باقي نمي مونه .... تازه كفش و كاپشن سعيد و عروسك نگين مونده بود ....
هر كدوم را بر مي داشت و خط مي زد ، نمي شد..... مونده بود پول را چگونه تقسيم كنه ... ليست بلند بالاي عيالش هم مونده بود ... از بس فكر كرده بود ، خوابش مي اومد .... خواست بر لبه صندلي تكيه كنه و يه كم ازاين فضاي پر از دغدغه بيرون بياد ... چشمهايش را روي هم گذاشت ... چند لحظه نگذشته بود ... كارمند بانك با صداي بلند داد مي زد : دفتر چه مال كيه ؟ بياد جلو ...
با عجله خودش را رساند دم باجه ... كارمند بانك در حالي كه سرش را تكان مي داد گفت : چيزي واريز نشده ... چند روز ديگه ....
ديگه چيزي نفهميد .... افراد جلو چشمهايش بالا پايين مي شدند ... برمي گشت خونه به اهل و عيال چي مي گفت ؟ اين هفته اين مرتبه دومش بود اومده بود بانك و دست خالي برمي گشت .... به سختي آب دهانش را قورت داد ، نفسش بالا نمي آمد ، هر جوري بود خودش را كنترل كرد .... به طرف در بانك به راه افتاد ... تمام بغض و ناراحتي اش شد قطره اشكي و بر روي گونه هايش روان شد و ...
