تبليغاتX
هومن 83

با چهره اي درهم و خسته و شانه هاي تكيده از جور روزگار ، عصا به دست ، لرزان لرزان و پرسان پرسان ، به سوي بانك در حركت است، هر چه حساب مي كند ، دخل و خرج با هم جور در نمي آيند ، مخش داغ داغ ، انگاري از درون يكي دارد با پتك بر دل و درونش مي كوبد ، قيافه دخترش نرگس يك لحظه از جلو چشمهايش دور نمي شود ، همين چند شب پيش بود آمده بودند خواستگاريش ...

پسره بد نبود ، زحمت كش بود و كاري ولي ..... ولي يه جاي كار اشكال داشت .... آخه با چي مي تونم جهيزيه نرگس را جور كنم ؟ دلم رضا    نمي ده .... دختره هزار آرزو داره ... عيبه واسش جهيزيه تهيه نكنم ... پشت سرش هزار حرف در ميارن ... نه نه بايد يه چيزاي براش بخرم .. ولي با چي ؟ خدايا چه كار كنم؟ خدايا...

صداي خشك ترمز ماشين تمام فضا را پر كرد ، سرجايش خشكش زد ، نزديك بود ... سرش را برگرداند راننده 206 را ديد ، جواني كه هنوز پشت لبش سبز نشده بود ... داشت بد و بيراه مي گفت:

آهاي پيرمرد .... جلو پاتو نيگا كن.!!!!

عرق سردي بر پيشانيش نشسته ، به رو خودش نیاورد ، دوباره به راه افتاد ... نوه اش نگين ازش خواسته بودبراش عروسك بخره ...زنش يه ليست خرت و پرت واسه خريد رديف كرده ... با خودش گفت پاييز نزديكه ... پسرش سعيد ازش كفش و كاپشن نو خواسته ... پدر اومدي حتما برام بخر .... در اين افكار غوطه وره ... سرش را بلند كرد جلو بانك بود ، دفترچه اش را از جيبش در آورد... و خواست تحويل كارمند بانك بده ، فرياد از جماعت برخاست ....

بابا پيري نوبت را رعايت كن!!... بابا ما هم آدميم يه ساعته توصفيم .... 

دفترچه را در نوبت گذاشت ... با پشت تكيده اش رفت و روي صندلي رنگ و رو رفته اي نشست ... دراين فكر بود پول را كه گرفت يه راست بره بازار و براي پسرش كفش و كاپشن بخره ... جهيزيه نرگس هم باشه براي بعد .... پيش خودش فكر كرد اگه قرار مدار نامزدي بذارن مي تونه قول و قرار ها را يه مدتي عقب بنداز ه.... از كل پول اين ماه ذهني پول آب ، برق ، تلفن ، گاز و كرايه خونه را كه جدا كرد ، ديد چيزي باقي          نمي مونه .... تازه كفش و كاپشن سعيد و عروسك نگين مونده بود ....

هر كدوم را بر مي داشت و خط مي زد ، نمي شد..... مونده بود پول را چگونه تقسيم كنه ... ليست بلند بالاي عيالش هم مونده بود ... از بس فكر كرده بود ، خوابش مي اومد .... خواست بر لبه صندلي تكيه كنه و يه كم ازاين فضاي پر از دغدغه بيرون بياد ... چشمهايش را روي هم گذاشت ... چند لحظه نگذشته بود ... كارمند بانك با صداي بلند داد مي زد : دفتر چه مال كيه ؟ بياد جلو ...

با عجله خودش را رساند دم باجه ... كارمند بانك در حالي كه سرش را تكان مي داد گفت : چيزي واريز نشده ... چند روز ديگه ....

ديگه چيزي نفهميد .... افراد جلو چشمهايش بالا پايين مي شدند ... برمي گشت خونه به اهل و عيال چي مي گفت ؟ اين هفته اين مرتبه دومش بود اومده بود بانك و دست خالي برمي گشت .... به سختي آب دهانش را قورت داد ، نفسش بالا نمي آمد ، هر جوري بود خودش را كنترل كرد .... به طرف در بانك به راه افتاد ... تمام بغض و ناراحتي اش شد قطره اشكي و بر روي گونه هايش روان شد و ...    

 

 

+ نوشته شده توسط هيوا در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 و ساعت 18:33 |

روزي نيست در جاده هاي كشور تصادفي روي ندهد ،  تعداد خودروهاي شخصي و غير شخصي روز به روز در حال افزايش است و در حالي كه جاده همان جاده چند سال پيش است و بنا به تناسب توسعه استفاده مردم از ماشين و تعدد خودرو ، هيچ تغييري نكرده است .

همين امروز در اخبار شبكه يك بيان شد كه : ايران از نظر ميزان تصادفات جاده اي در دنيا رتبه اول را داراست !!!!!

ماشين ها كه استاندارد نيستند ، سرنشينان خودرو همه چيز را رعايت مي كنند الا قوانين راهنمايي و رانندگي ، تب سرعت همه را فرگرفته است ، كسي كه قوانين را رعايت كند از نظر مردم ، ترسو و بي عرضه قلمداد مي شود، هر بچه اي را كه مي بيني ماشيني زير پاشه و اكثرا گواهينامه ندارند ( اونايي كه گواهينامه دارند خودرو ندارند و اونايي كه خودرو دارند گواهينامه ندارند!!!!)

 اسفالت جاده ها در گوشه و كنار كنده شده و هنوز كه هنوزه ترميم نشده ، ترميم هم شود يه تپه اي مي شود قلمبه!!!! مي شود خاكريز!!!!!

اتوبوس هاي بين شهري انگاري خط شهريه !!!  بيست جا توقف مي كنه و مسافر مي زنه !!!!تا تونسته مسافرسوار كرده ، تريپ ، تريپ ساندويچه !!!!

10  -12 -14 ساعت رانندگي كرده و بدون هيچ استراحتي دوباره برمي گردد و مسافر بيچاره هم از همه جا بي خبر و سوار  مي شود و ....

داخل شهرها ، موتوري ها از در و ديوار بالا مي روند !!!!!! سر چهار راهها آنچه بهش توجه نمي كنند ، چراغ راهنمايي و خط عابر پياده است!!!!!

ترافيك هم كه مثل گره كوري شده و قابل حل شدن نيست!!! با اين تفاسيرراستي ما به كجا مي رويم ؟.......

 

+ نوشته شده توسط هيوا در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 و ساعت 18:0 |

زن بيچاره باردار است ، هر كس از در و همسايه بهش كه مي رسه سر و ته سخنانش اين است : انشاءالله كه مثل اولي پسره !!!!!!!

انگاري پسر با خودش نعمت و خوشبختي دنيا را به همراه دارد و هيچ كس براي زن بيچاره كه باردار است آرزوي تولد نوزاد دختري را نمي كند چرا كه نوزاد دختر مايه ننگ و شرمساري خانواده است!!!!! ( دوران جاهليت كه ميگن همينه!!)

زن باردار فارغ ميشه و دختر به دنيا مي آورد.... واي كه چه روزيه براي مادر بيچاره !!!!، همه ترحم آميز مثل اينكه گناهي را مرتكب شده باشد ، به چشم يه گناهكار به او نگاه مي كنند و انگار نه انگار فارغ شده است ، نه تبريكي ، نه جشني و نه هيچي ، از همان ساعت تبعيض و بدبختي دختر جهان سومي آغاز  مي شود ، دختر محروم از همه چيز كم كم بزرگ مي شود و در حالي كه كسي به او نگاه هم نمي كند و چيزي برايش نمي خرد در حالي كه براي داداشش همه چيز آماده است و او مجبور است از ته مانده وسايل و اسباب بازيهاي برادرش استفاده كند!!!!! و ..... با هزاران بدبختي و سركوفت به سن مدرسه مي رسد از كيف و كتاب و مداد تازه كه خبري نيست و بايد از كيف و مداد و... برادرش استفاده كند و اين درحالي است كه با چشم خودش مي بيند كه پدر و مادر دست برادرش را مي گيرند و با خود به بازار مي برند و آنچه دلش مي خواهد برايش مي خرند و وقتي او چنين درخواستي مي كند ، پدر جواب مي دهد : دختر جماعت درس خواندش زياديه !!!!!

در خانه تنهاست ، بي حوصله مي شود و از پدر مي خواهد او را به پارك يا سينمايي ببرد ... چه خيال خامي ... براي او از اين ولخرجي ها !!!!! خبري نيست و درحالي كه برادرش را مي بيند تا بهانه مي گيرد ، پدر با مهرباني دستي برسرش كشيده و با خودش او را بيرون مي برد و ....

برادرش را مي بيند كه از بس تاب بازي و جست و خيز كرده خسته و كوفته وارد خانه مي شود و براي خواهرش از خوراكي هايي مي گويد كه پدر برايش خريده !!!!!!

پاهاي كوچكش به دليل پارگي كفشهايش بيرون زده است و از پدر مي خواهد برايش كفش بخرد !!! پدر با دست!!!!!!!!  اندازه پاي دخترك را مي گيرد و در بازار يه جفت كفش نامرغوب ، با سليقه خودش برايش مي خرد و به خانه مي آورد ، در حالي كه همين ديروز بود كه برادرش براي خريد يه جفت كفش چند ساعت همراه پدر، به اكثر مغازه ها سرك كشيده تا كفش دلخواهش را انتخاب كند !!!!!!!

به مهماني مي روند ، برادرش از ديوار راست دارد بالا مي رود و صاحبخانه را مي بيند كه از دست شيطنت هاي برادرش حرص و جوش مي خورد و لي كاري نمي تواند بكند و پدرو مادرش تذكري كوچك هم به او نمي دهند!!! در حالي كه اگر دختر بود به جاي تذكر ، چند بار كتك هم خورده بود!!!!!!

هنگام ازدواج دختر بيچاره فرا مي رسد ، بدون اينكه خبر داشته باشد ، پدرو مادرش به جاي او تصميم گرفته و خواستگار را خودشان انتخاب     مي كنند و دختر بدشانس وقتي خبردار مي شود كه كار از كار گذشته است و ديگر نمي تواند كاري بكند!!!! از جهيزيه جز يه سري خرت و پرت هيچ خبري  نيست !!!!!!در كمال سادگي و عين غريبه ها دختر را شوهر مي دهند ، نه مراسمي نه تشريفاتي .... هيچي ...، برادرش را به ياد مي آورد كه پارسال زن گرفت ، تمام اقوام و خويشان جمع شده بودند و يه جشني گرفتند كه نگو ، همه انگشت به دهان مانده بودند ، چه بريز و بپاشي بود!!! و چه غوغايي ....

دختر بيچاره سر سفره عقد است و همين خيالات مثل فيلمي سينمايي جلو چشمهايش به نمايش در آمده است .... آن قدر ناراحت و نگران است كه صداي عاقد را نمي شنود .... از سر اجبار بله را مي گويد چرا كه غير از اين چاره اي ندارد !!!!!!!پدر را مي بيند كه با ناراحتي به ساعتش نگاه مي كند ، پدردلش مي خواهد زودترمراسم تمام شودو به كارهايش برسد!!!!!

قطره اشكي از گوشه چشم عروس بر روي گونه اش مي غلطدو.....      
+ نوشته شده توسط هيوا در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 و ساعت 17:18 |

نزديك به 100 سال از اختراع ماشين مي گذرد و بشر امروزي مي رود تا يك سده فعاليت و كوشش همه جانبه خود را جشن بگيرد و امروزه در پناه آن همه فعاليت و تلاش شبانه روزي شاهد اتومبيل هايي هستيم كه اوج دقت و ظرافت و زيبايي و راحتي در آن رعايت شده است و همين اتومبيل هاي سواري كه اول روز اختراع شد ، ظرفيتش مشخص شد و به عنوان مثال براي جلو دو صندلي تعبيه شد كه جاي راننده و يك نفر بغل دست وي بود و در همه جهان اين قانون رعايت شد غير از كشور ما !!!!

راهنمايي و رانندگي هم تازگي !!!! اين قانون را براي رانندگان اجباري كرده است !!!! كه از اول آبان 1384 رانندگان بايد آن را رعايت كنند!

واقعا مانده ام اين قوانين چرا اينقدر دير به دستمان مي رسد!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 و ساعت 15:50 |