بانه ، آربابا ، سليمان بيگ و......
اولين روزهاي ماه ارديبهشت است، از دامنه هاي گردنه خان كه پايين مي آيم، خاك بانه نمايان مي شود اولين چشم انداز «سدنماي بانه» موجوديت خود را اعلام مي دارد ، پوشش گياهي سحر انگيزي جلو ديدگانم نمايان مي شود ، جلوتر كه مي روم منظره كوه آربابا كه نماد استقامت و پايداري مردم اين مرز و بوم است، مقابل ديدگانم قدعلم مي كند ،آربابا كوهي است كه ساليان سال شريك غم و شادي مردم اين شهر بوده است ، صلابت و عظمت اين كوه آدمي را سرگشته مي كند ، وارد شهرمي شوم مردم در گوشه و كنار در حال حركت وجنب و جوش هستند.
از روي پل بانه كه عبور مي كنم خيل عظيم جمعيتي را مي بينم كه دور و بر پل نشسته اند و در حال فروختن ريواس و كنگر و .... هستند ، انواع گياهان خوراكي كوهستانهاي اطراف بانه را مي توان در اين آشفته بازار يافت ، كوهستان آغوش پر مهر خود را گشوده تا اين خيل عظيم بي كار براي چند صباحي از دامن محبتش گل رزق و روزي بچينند ، اين آشفته بازار براي چند صباحي غم و ناراحتي بي امكاناتي ، بي كاري و..... اين مردم را در خود همچون محرم رازي نگه داشته مي دارد.
هر گاه به معرفي شهري پرداخته اند ، گفته اند كه اين قدر مساحت، فلان تعداد جمعيت را داراست ، اما من مي گويم: بانه شهري است با استعدادهايي به وسعت دريا و توانايي هايي كه در خيال نگنجد اما بي هيچ گونه امكاناتي ، شهري كه به گواه تاريخ مردان نامداري را به جامعه بشري تقديم كرده است .
انگاري بانه درختي بوده كه مردم براي به ثمر رسيدن آن خون دل خورده اند ولي ميوه اش را ديگران نوش جان كرده اند و امروزه بايد سراغ نامداران اين دوره را در شهرهاي دور و نزديك بانه يافت.
اين طرف پل پارك 15 خرداد است ، پاركي كه اگر زبان داشت مي گفت 15خرداد سال 63 مردم روزه داربانه را چگونه قتل عام كردند، كه چگونه گل آرزوها و اميد صدها جوان ناكام را پرپر كردند و...
از روي پل عبور مي كنيم ، پس از اندكي گنبد نقره اي رنگ مسجد جامع همچون خورشيدي مقابل چشمانم طلوع مي كند، مناره هاي بلند و استوارش ، جلوه خاصي به مسجد داده اند .
پس از اندكي درنگ در مقابل مسجد جامع ، وارد بازار اصلي شهر مي شوم ، اين قسمت از شهر كه به عنوان بازار خوانده مي شود ، خالي از مشتري است و جمعيت كمي را مي بينم ، تمام كار و تجارت در دو پاساژ اصلي شهر خلاصه شده است واكثر ميهمانان شهر كه از دور و نزديك به بانه مي آيند ، خريد خود را از اين دو پاساژ مي كنند و ديگر بازاري ها چشم به آسمان دوخته اند تا مشتري فرو افتد و فروشي بكنند و اين مشكل مي رساند وظيفه سنگين مسئولين تا شهر را از اين يك قطبي بودن نجات داده و فكري به حال ديگر بازاري ها بكنند.
مقصدم را تغيير مي دهم و يكراست به سياحتگاه دوكانان مي روم ، تفرجگاه مردم در روزهاي تعطيل در دامنه شرقي كوه آربابا قرار گرفته است ، امكانات چنداني ندارد ولي مردم با همين امكانات كم هم ساخته اند .
پايين تر از دوكانان ، بقعه پيرمراد قرار دارد كه مردم روزهاي چهارشنبه ضمن زيارت حاجات و نيازهاي نايافته خود را طلب مي كنند ، از اين بالا منظره شهر واقعا ديدني است ، از دور درختان زيارتگاه و قبرستان سليمان بيگ را مي بينم ، اين قبرستان ، شهري است با جمعيتي خاموش ، در باره قدمت آن گفته اند كه سليمان بيگ مردي زاهد و باتقوا بوده كه از طرف شاه طهماسب صفوي امارت بانه به وي سپرده شده است و پس از مدتي از حكومت بانه استعفا داده و در شهر مدينه منوره ساكن شده است و همان جا نيز درگذشته است.
تعدادي ازمردم براين عقيده هستند كه قبر سليمان بيگ نيز درآن جا ست و عده اي هم معتقدند كه يكي از دندانهاي ايشان در محل مقبره منسوب به وي ، مدفون است.
كم كم هوا تاريك مي شود و مردم شهر چراغ خانه هاي پر ازمهرو محبت خود را روشن مي كنند.
از اين جا شهر چه منظره اي دارد ؟ واقعا كه ديدني است، مي خواهم به شهر برگردم ، ناگهان سروكله عده اي كوهنورد كه مي خواهند شب را بر بالاي كوه آربابا به صبح برسانند، پيدا مي شود ، خود را به وسايل كافي مجهزكرده اند .
پس از خداحافظي در سكوتي سرشار از ناگفته ها و در حالي كه نسيمي خوشاينداز طرف بلنديهاي گردنه خان صورتم را نوازش مي دهد به سوي شهر روان مي شوم تا....
+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت
17:24 |