تبليغاتX
هومن 83

شتر در خواب بيند .....

روزنامه را ورق مي زدم ناگهان متوجه تيتر درشتي شدم تحت اين عنوان :

پرداخت وام 18 ميليوني

علاقمند شدم ببينم چه خبر است ؟ با دقت و شِدت و حِدت و... تمام خبر را مطالعه كردم كه چنين نوشته شده بود :

1- وام با سپرده         2- وام بدون سپرده

وام با سپرده : بانك محترم و معزز 12 ميليون وام بهت ميده و در مقابل در طول 12 سال بايد 23 ميليون به بانك برگرداني !!!! ( خوب ميكردن 24 ميليون سرراست ميشد!!!!!! )اقساطش را كه نگو!!!!!

سال اول000/159 هزارتومان هر ماه - سال دوم000/159 تومان هر ماه و به همين ترتيب تا وام تمام شود .

وام بدون سپرده : بانك گل گلاب 6 ميليون بهت ميده و در مقابل در طول 7 سال 000/500/9 تومان بايد براي بانك پياده بشي اقساط اين يكي :

سال اول :000/112 هزار تومان هر ماه  - سال دوم  000/112 هزار تومان هر ماه و به همين ترتيب تا وام تمام شود .

حالا اگر هر دو وام را بگيري .

بايد به جاي 18 ميليون وامي كه گرفته اي ،  5/32 ميليون در طول 12 سال به بانك مرحمت كني و در طرف ديگر بايد هر ماه ( 000/159 هزار تومان  + 000/112 تومان) سرجمع 000/271 هزار تومان قسط بدهي !!!!!!!

حالا كسي نيست به اين كارشناس محترم با سواد بگه اقشار ضعيف و كم درآمد اگه توانايي در آوردن 000/271 هزار تومان را در ماه داشتند كه وام نمي گرفتند!!!!!! كسي هم اگه  اين وام را بگيره فكر كنم بايد شكم خانواده اش را با باد هوا پر كند !!!! چرا ؟ چون چيزي تهش نمي ماند !!!!

اينجوري مردم را صاحب خانه مي كنيد ... اي زِرِشك!!!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 16:46 |

شتر در خواب بيند .....

روزنامه را ورق مي زدم ناگهان متوجه تيتر درشتي شدم تحت اين عنوان :

پرداخت وام 18 ميليوني

علاقمند شدم ببينم چه خبر است ؟ با دقت و شِدت و حِدت و... تمام خبر را مطالعه كردم كه چنين نوشته شده بود :

1- وام با سپرده         2- وام بدون سپرده

وام با سپرده : بانك محترم و معزز 12 ميليون وام بهت ميده و در مقابل در طول 12 سال بايد 23 ميليون به بانك برگرداني !!!! ( خوب ميكردن 24 ميليون سرراست ميشد!!!!!! )اقساطش را كه نگو!!!!!

سال اول000/159 هزارتومان هر ماه - سال دوم000/159 تومان هر ماه و به همين ترتيب تا وام تمام شود .

وام بدون سپرده : بانك گل گلاب 6 ميليون بهت ميده و در مقابل در طول 7 سال 000/500/9 تومان بايد براي بانك پياده بشي اقساط اين يكي :

سال اول :000/112 هزار تومان هر ماه  - سال دوم  000/112 هزار تومان هر ماه و به همين ترتيب تا وام تمام شود .

حالا اگر هر دو وام را بگيري .

بايد به جاي 18 ميليون وامي كه گرفته اي ،  5/32 ميليون در طول 12 سال به بانك مرحمت كني و در طرف ديگر بايد هر ماه ( 000/159 هزار تومان  + 000/112 تومان) سرجمع 000/271 هزار تومان قسط بدهي !!!!!!!

حالا كسي نيست به اين كارشناس محترم با سواد بگه اقشار ضعيف و كم درآمد اگه توانايي در آوردن 000/271 هزار تومان را در ماه داشتند كه وام            نمي گرفتند!!!!!! كسي هم اگه  اين وام را بگيره فكر كنم بايد شكم خانواده اش را با باد هوا پر كند !!!! چرا ؟ چون چيزي تهش نمي ماند !!!!

اينجوري مردم را صاحب خانه مي كنيد ... اي زِرِشك!!!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 16:45 |

خواستگاري 2005

بهم مي گفتند بي خيال ، خودم بودم و خداي خودم ، مي خوردم و مي خوابيدم و كسي كاري به كارم  نداشت ، تا اينكه پدرم دستور داد كه تا يه ماه ديگه زن مي گيري كه هيچي .. در غير اين صورت جل و پلاستو جمع  كن و براي خودت خانه اي اجاره كن !!!

مانده بودم چه كار كنم !! هر چي سعي كردم پدرم را از اين فرمان و دستور منصرف كنم نشد كه نشد .. به ناچار مادرم با توجه به دستور پدر تلاش وسيعي را براي پيدا كردن عروس آينده اش، آغاز كرد.

بعد از جستحوي همه جانبه مادرم قول و قرار خواستگاري را گذاشت. شبي سه نفري همراه پاپا و ماما راه افتاديم ، به خانه دختره كه رسيديم ، بعد ازاندكي معطلي در را باز كردند ، لرزش عجيبي سرتاپايم را فرا گرفته بود ، با خودم    مي گفتم : آخه من كه چيزي ندارم نه خانه اي ، نه ماشيني و... عرقي سرد بر روي پيشاني ام به خاطر خجالت زياد در حال يخ بستن بود !!! دستهايم يخ بسته بودند و صدايم در نمي آمد ، با هر بدبختي بود از پلكان هاي منزل بالا رفتم ، پدر مادر دختره خيلي گرم از ما استقبال كردند و مدتي به سكوت مطلق گذشت و تا اينكه پدر دختره سكوت را شكست و در حالي كه روي مبل جا به جا مي شد ، پدرم را مورد خطاب قرار داد و گفت : خيلي خيلي خوش آمديد و خوب است بريم سر اصل مطلب !! بنا به رسم و عادت مرسوم  مي خواهيم بيشتر با شازده پسرتان !!! آشنا شويم و پرسيد : آقازاده خونه دارند ؟

پدرم كه تازه جاي نشستن خود را گرم كرده بود ، مثل سرباز داخل سنگر خود را جم و جور كرد و گفت : ولله به حضور انورتان عارضم كه پسر گلمان تا به حال فكر كنم چهارصد ، پانصد درب نوشابه جمع آوري كرده است و حتما اين دفعه در جريان قرعه كشي برنده خانه اي يا يه آپارتماني خواهند شد!!!!!!!

پدر دختره در حالي كه از بي خيالي پدرم خشكش زده بود ، آب دهنش را قورت داد و گفت : خوبه !!! واقعا كه خوبه !!! ماشين چي ؟ ماشين داره ؟!!!

پدرم كه تازه موتور نطقش روشن شده بود و معلوم بود به اين زودي ها خاموش نخواهد شد جواب داد : بله !!... به حضور با سعادتتان عرض كنم كه خانواده ما تا به حال حدود چند تن رب و چند صد شيشه ترشي و آب ليمو خريداري  كرده ايم و تمامي درب قوطي و شيشه ها را به اين شاخ شمشاد !!!! ( با اشاره به من !!!)  داده ايم و جنابعالي از همين حالا ايشان را صاحب يه بنز الگانس !!!    بدان .

صداي دندان هاي پدر دختر كه از حرص و ناراحتي زياد به هم مي خورد از دور دست به گوش مي رسيد و پدرم عين خيالش نبود !!! پدر دختر در طي اين مدت زماني كه پدرم داشت حرف مي زد ، مثل لبو سرخ شده بود و فشارش به سقف چسبيده بود !!! و در حالي كه تصنعي سعي مي كرد خويشتنداري خود را حفظ كند پرسيد : وسايل خانه چي ؟!!! چيزي داره ؟!!!!

پدرم در حالي كه تا آن زمان چند هلوي آبدار را زخمي كرده بود و مثل شير ژيان خود را آماده حمله به هلويي ديگر مي كرد گفت : خوب شد گفتيد !! يادم نبود ، پسرم ده ها حساب پس انداز گوناگون در بانك هاي مختلف داره !!! و به اين زودي ها هر چي دل تنگت بخواد از تلو يزيون ، يخچال و كامپيوتر و چرخ گوشت و ماشين لباسشويي و ... برنده ميشه و همين چند قلم جنس را كم داشت كه الحمد لله اينم جور !!!! شد . مي بينيد همه چي جوره جوره !!! ديگه چي مي خواين ؟!!!!!!!

پدر دختره كه ديگه واقعا قاطي كرده بود رو كرد به من و در حالي كه از غيظ و ناراحتي مثل تلويزيون رنگي شده بود با تندي گفت : بلند شو مرتيكه !!!! خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه !!! اين طور كه پيداست فردا بايد پول توجيبيتو هم من بايد بدم !!! دلم خوشه دختر شوهر ميدم نگو كه يه تنه لشو دستي دستي دارم ميارم خانه !!! بلند شو .... ده يالا بلند شو و .....  

 

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 16:43 |

نان بربري

مدتيه راديو و تلويزيون و اكثر روزنامه ها همه شون درباره زلزله حرف مي زنند و هرچي هشداره به خورد خلق الله داده اند و خسته نمي شن !! هي ميگن خانه هايتان را مطمئن بسازيد و شناژ باشه و ....

ولي من يه روش نويني در ساختن خانه كشف كرده ام !!! كه اگه حقمو نخورند جايزه نوبل روشاخشه !!! من مي گم حالا كه خدا رحم كرده و با تلاش كشاورزان در توليد گندم خود كفا شده ايم و گندم فت و فراوانه !!خوبه به جاي آجر و بلوك و سيمان ، خانه هايمان را با نان بربري بسازيم !!!!! ( قربان اين مغزبرم مغز كه نيست مخزنه !!!) مي گوييد براي چه ؟!! عرض مي كنم .

اگه ديده باشيد نان بربري هايي كه درست مي كنند ، آنقدر محكم و سفت و ضد ضربه و ضد هر تكاني  هستند كه اگر زلزله 7 ريشتري كه هيچي !! زلزله 9 ريشتري هم بياد ، فكر نكنم هيچ خانه اي تكان هم بخورد !!!!!!!!! مگه نه غلام !!

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 16:40 |

حقوق معلمي

گفتم : واقعا عجيبه !! گروهي از مردم چه مشكلاتي كه ندارند و چقدر اوضاعشون بي ريخته !!

گفت : براي نمونه مثل چي ؟

گفتم : روزنامه ها نوشته اند كه بسياري از رؤسا در ماه بيش از 1 ميليون تومان ناقابل دريافت مي كنند!!!به عقيده من آنها خيلي گناه دارند!! فقير حال و بيچاره هستند !!!!!!

گفت : حالت خوبه؟!! ، مثل اينكه تب داري !! چي چي گناه دارند !! اونا فقير حال و بدبختند ؟!!!

گفتم : آره عزيز من !! من ماهيانه 120 هزار تومان در ماه حقوق مي گيرم      نمي دانم اونو چطور خرج كنم ؟!!!! و آخراي برج هر ماه 90- 100 هزار توماني اضافه ميارم و نمي دانم چگونه خرجش كنم !!!! حالا تو حساب كن اون رئيس بيچاره چگونه مي تونه ماهي 1 ميليون تومان خرج كنه ؟ !!! من كه دلم براشون مي سوزه !!!! طفلكي ها !!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 16:37 |

بانه ، آربابا ، سليمان بيگ و......

اولين روزهاي ماه ارديبهشت است، از دامنه هاي  گردنه خان كه پايين مي آيم، خاك بانه نمايان مي شود اولين چشم انداز «سدنماي بانه» موجوديت خود را اعلام مي دارد ، پوشش گياهي      سحر انگيزي جلو ديدگانم نمايان مي شود ، جلوتر كه مي روم منظره كوه آربابا كه نماد استقامت و پايداري مردم اين مرز و بوم است، مقابل ديدگانم قدعلم مي كند ،آربابا كوهي است كه ساليان سال شريك غم و شادي مردم اين شهر بوده است ، صلابت و عظمت اين كوه آدمي را سرگشته مي كند ، وارد شهرمي شوم مردم در گوشه و كنار در حال حركت وجنب و جوش هستند.

 از روي پل بانه كه عبور مي كنم خيل عظيم جمعيتي را   مي بينم كه دور و بر پل نشسته اند و در حال فروختن ريواس و كنگر و .... هستند ، انواع گياهان خوراكي كوهستانهاي اطراف بانه را     مي توان در اين آشفته بازار يافت ، كوهستان آغوش پر مهر خود را گشوده تا اين خيل عظيم   بي كار براي چند صباحي از دامن محبتش گل رزق و روزي بچينند ، اين آشفته بازار براي چند صباحي غم و ناراحتي بي امكاناتي ، بي كاري و..... اين مردم را در خود همچون محرم رازي نگه داشته مي دارد.

 هر گاه به معرفي شهري پرداخته اند ، گفته اند كه اين قدر مساحت، فلان تعداد جمعيت را داراست ، اما من  مي گويم: بانه شهري است با استعدادهايي به وسعت دريا و توانايي هايي كه در خيال نگنجد  اما بي هيچ گونه امكاناتي ، شهري كه به گواه تاريخ مردان نامداري را به جامعه بشري تقديم كرده است .

 انگاري بانه درختي بوده كه مردم براي به ثمر رسيدن آن خون دل خورده اند ولي ميوه اش را ديگران نوش جان كرده اند و امروزه بايد سراغ نامداران اين دوره را در شهرهاي دور و نزديك بانه يافت.

اين طرف پل پارك 15 خرداد است ، پاركي كه اگر زبان داشت مي گفت 15خرداد سال 63 مردم روزه داربانه را چگونه قتل عام كردند، كه چگونه گل آرزوها و اميد صدها جوان ناكام را پرپر كردند و... 

از روي پل عبور مي كنيم ، پس از اندكي گنبد نقره اي رنگ مسجد جامع همچون خورشيدي مقابل چشمانم طلوع مي كند، مناره هاي بلند و استوارش ، جلوه خاصي به مسجد داده اند .

 

پس از اندكي درنگ در مقابل مسجد جامع ، وارد بازار اصلي شهر مي شوم ، اين قسمت از شهر كه به عنوان بازار خوانده مي شود ، خالي از مشتري است و جمعيت كمي را مي بينم ، تمام كار و تجارت در دو پاساژ اصلي شهر خلاصه شده است واكثر ميهمانان شهر كه از دور و نزديك به بانه مي آيند ، خريد خود را از اين دو پاساژ مي كنند و ديگر بازاري ها چشم به آسمان دوخته اند تا مشتري فرو افتد و فروشي بكنند و اين مشكل مي رساند وظيفه سنگين مسئولين تا شهر را از اين يك قطبي بودن نجات داده و فكري به حال ديگر بازاري ها بكنند.

مقصدم را تغيير مي دهم و يكراست به سياحتگاه دوكانان مي روم ، تفرجگاه مردم در روزهاي تعطيل در دامنه شرقي كوه آربابا قرار گرفته است ، امكانات چنداني ندارد ولي مردم با همين امكانات كم هم ساخته اند .

 پايين تر از دوكانان ، بقعه پيرمراد قرار دارد كه مردم روزهاي چهارشنبه ضمن زيارت حاجات و نيازهاي نايافته خود را طلب مي كنند ، از اين بالا منظره شهر واقعا ديدني است ، از دور درختان زيارتگاه و قبرستان سليمان بيگ را مي بينم ، اين قبرستان ، شهري است با جمعيتي خاموش ، در باره قدمت آن گفته اند كه سليمان بيگ مردي زاهد و باتقوا بوده كه از طرف شاه طهماسب صفوي امارت بانه به وي سپرده شده است و پس از مدتي از حكومت بانه استعفا داده و در شهر مدينه منوره ساكن شده است و همان جا نيز درگذشته است.

 تعدادي ازمردم براين عقيده هستند كه قبر سليمان بيگ نيز درآن جا ست و عده اي هم معتقدند كه يكي از دندانهاي ايشان در محل مقبره منسوب به وي ، مدفون است.

كم كم هوا تاريك مي شود و مردم شهر چراغ خانه هاي پر ازمهرو محبت خود را روشن           مي كنند.

از اين جا شهر چه منظره اي دارد ؟ واقعا كه ديدني است، مي خواهم به شهر برگردم ، ناگهان سروكله عده اي كوهنورد كه مي خواهند شب را بر بالاي كوه آربابا به صبح برسانند، پيدا         مي شود ، خود را به وسايل كافي مجهزكرده اند .

پس از خداحافظي در سكوتي سرشار از ناگفته ها و در حالي كه نسيمي خوشاينداز طرف بلنديهاي گردنه خان صورتم را نوازش مي دهد به سوي شهر روان مي شوم تا.... 

+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 17:24 |