تبليغاتX
هومن 83

سلامتي كيلويي چنده ؟!!!

سلامتي ثروتي است كه خداوند به انسان عطا كرده است و تا ان را از دست ندهي ، ارزشش را نمي داني و شايد اين جمله را بارها و بارها شنيده باشيد. به راستي وقتي درد و بيماري بدن را فرا گيرد آن وقت است كه به حال سلامتي و آسايشي كه قبلا داشتيم ، حسرت مي خوريم .

به محض ظاهر شدن اولين علايم درد و بيماري طبق عادت به نزد دكتر مي رويم تا او ما را كمك كرده و از درد و ناراحتي ها با تجويز صحيح دارو ، نجاتمان دهد . آن هم دكتري كه حازق باشد كه در غير اين صورت حسابمان با كرام الكاتبين است !!!!

تا به حال براي يك بار هم شده به درمانگاه و يا بيمارستان رفته ايد ؟ مسلما كه رفته ايد و شايد بارها آرزو كرده ايد كه حتي دشمنان آدم هم وارد چنين مكاني نشوند !! به راستي تا به حال  از خودتان سؤال كرده ايد چرا؟ آيا تا به حال به وضعيت درماني شهر يا روستايت فكر كرده اي ؟ تا بفهمي وضعيت چگونه    است ؟

با هم دو صحنه زير را مرور مي كنيم تا بيشتر با موضوع آشنا شويم :

صحنه اول : دكتري كه فقط متخصص عمل كردن بود !!!

در خانه نشسته بودم كه زنگ در چند بار پشت سر هم و با تندي به صدا در آمد و معلوم بود كه كسي كه پشت در است خيلي عجله دارد و با سرعت زياد از اينكه مبادا حادثه ناگواري روي داده باشد ، دويدم و جمگي در را باز كردم ، همسايه ي ديوار به ديوارمان بود ، خانمش پا به ماه بود و وضع حملش نزديك. درخواست كمك كي كرد و بنا به رسم همسايگي همراه مادرم زود خودمان را رسانديم بيمارستان . وارد ساختمان بيمارستان كه شديم ، بوي متعفني از داخل راهرو به مشام مي رسيد كه هر تازه واردي را از هر چي بيمار و بيمارستان بيزار مي كرد !! ، چاره نبود يكراست وارد بخش زنان و زايمان شديم ، تابلوي ورود ممنوع بر روي ديوار خود نمايي مي كرد ، چون بخش زنانه بود ، مردها را كه راه نمي دادند ، مادرم با هر مكافاتي بود وارد بخش شد. دو سه نفر از اقوام همسايمان ناراحت و مضطرب ايستاده بودند ، چند دقيقه اي گذشت و مادر و پدر خانم همسايه سرو كله شان پيدا شد ، مادرش مارد بخش شد.

گوش كه فرا دادم صداي ناله و فرياد از داخل بخش به گوش مي رسيد ، انگاري ميدان جنگ است و مريض ها مجروحان جنگي !! چند دقيقه اي گذشت و مادرم از بخش خارج شد و گفت : دكتر متخصص نيست و پرستارها مانده اند كه چه كار كنند؟!!!!! ساعت سالن 8 سب جمعه را نشان مي داد به همراه همسايه مان پيش مسؤل بخش رفتيم همسايه مان كه اسمش رحمان بود و قرار بود كه به سلامتي اولين فرزندس به دنيا بياييد ، از نبود ماما و دكتر متخسس به مسؤل بخش عارض شد ، در كمال ناباوري مسؤل بخش نگاهي غضب آلود به ميرزا رحمان بيچاره انداخت و ميرزا رحمان موي تنش سيخ شد !! كمي غيرتي شدم و به خود جرات دادم و به طرفداري از ميرزا رحمان با مسؤل بخش درگيري لفظي پيدا كردم ، مسؤل بخش كه وضعيت را چنين ديد با ناراحتي گفت : اگه زياد ناراحت هستيد مي توانيد بيمارتان را به بيمارستان ديگري ببريد!!! با تعجب گفتم : مگه شهرستان بانه به غير از اين بيمارستان فكسني بيمارستان ديگري دارد ؟ شما حالتان خوب است ؟!! بدون اينكه جوابم را بدهد با قيافه اي حق به جانب وارد بخش شد . ميرزا رحمان زانوي غم در بغل گرفته بود و حال ووضعش حسابي داغان بود.

10 دقيقه ديگر با اين اوضاع و احوال سپري شد و صداري ناله و فرياد  كم كم جاي خود را  به گريه و زاري داد و هر لحظه شديد تر مي شد ، دقايقي گذشت و مسؤل بخش آمد بيرون و گفت : وضع حمل بيمارتان طبيعي نخواهد بود و با كمك پرستارهاي ديگر چند آمپول فشار !!!! بهش زده ايم ولي افاقه اي نكرده است ، ميرزا رحمان دو دستي كوبيد توسرش !!! زانوهايش سست شد و نزديك ولو شود ، من كه وضع را چنين ديدم گفتم : دكتر متخصص كه نيست و شما هم كه كارتان را بلد نيستيد ، چطور به خودتان اجازه داده ايد به كمك چند پرستار كم تجربه چندين آمپول فشار به بيمار تزريق كنيد ؟!!!! آيا فكر عواقبش را نكرده ايد ؟مسؤل بخس برگشت و در آن لحظه اگه طپانچه داشت دوتا در سكمم خالي مي كرد !!! ولي خوشبختانه هيچ سلاح سرد و كرمي به همراه نداشت و غرولند كنان و در اوج عصبانيت وارد اتاق كشيك شد و گوشي را برداشت و شماره موبايل دكتر متخصص را گرفت و با ناراحتي چيزهايي گفت ، 20 دقيقه ديگر هم سپزي شد و بر ميرزا رحمان بيچاره همچون قرني گذشت ، ناگهان دكتر متخصص وارد بخش شد و در حالي كه با گوشي موبايل در حال صحبت كردن بود ، نزد مسؤل بخش رفت و گفت : زود اتاق عمل را حاضر كنيد!! با خودم گفتم:بدون ويزيت مريض و حتي يك لحظه ديدنش چطور اينگونه صاف و ساده سخن از عمل جراحي و اتاق عمل به ميان مي آورد؟!!

پيش خود گفتم كه حتما رسم خانم دكتر است كه هركس آمد حتما بايد عملش كند.زن ميرزا رحمان را غريبانه بردند اتاق عمل !! جل الخالق كجاي دنيا چنين چيزهايي مرسوم است ؟!! هرچي اقوام بحث كردند و خواستند خانم دكتر ! را منصرف كنند ، تاثيري نداشت . به ناچار منتظر مانديم و دست به دعا برداشتيم و خدا رحم كرد و نوزاد سالم به دنياآمد و ميرزا رحمان و زنش واقعا كه خوش شانس بودند و هر جاي ديگري بود عمل جراحي را به عنوان آخرين راه حل انتخاب مي كردند ولي اينجا ؟؟!!!

ميرزا رحمان در حالي كه اشك شوق مي ريخت براي ديدن نوزاد تازه متولد شده ما را تنها گذاشت.

حالا شما تصور كنيد در هنگام زدن آمپول فشار و يل عمل جراحي و... مشكلاتي پيش مي آمد و نوزاد يا مادر فوت مي كردند ، در اين حالت خانم دكتر معجزه مي كرد و بيمار را زنده مي كرد؟!!!!! يا .....

صحنه دوم : غيبت غير موجه در امتحان رياضي پايه و هپاتيت c

مي خواستم به علت مشكلاتي كه داشتم در امتحان درس رياضي پايه شركت نكنم ، اگر غايب مي شدم صفر كي گرفتم زيرا غيبتم را غير موجه تلقي           مي كردند ، بنابراين تصميم گرفتم هم غيبت كنم و هم موجه باشد!!!

مسؤل واحد دانشگاه گفت: اگر گواهي دكتر متخصص داشته باشي شايد بتوان كاري كرد و غيبت را موجه كرد !! من هم بعد از ظهري قبراق و سرحال عازم مطب دكتر متخصص شدم ، وضع مزاجيم توپ توپ بود !! در زندگيم اينقدر شاد و سرزنده نبودم ، همين كه نوبتم رسيد و داخل اتاق دكتر شدم ، دستي بر شكم نهادم و از درد دل و شكم و .... چنان فرياد زدم كه خودم هم تعجب كردم كه چطور من چنين صداي دلير و رسايي داشتم و خود خبر نداشتم !!! دكتر با عجله تخت معاينه را آماده كرد و طبق معمول همه دكتر ها با گوشي اوضاع و احوال مزاجيم را كنترل كرد ، چند سرفه و نبض و فشار خون و... طبق عادت مالوف انجام شد و دكتر با ناراحتي سري تكان داد كه يعني حالم خيلي خراب است !!!!

من هم در دل خودم از اينكه اينطور توانسته بودم رل خود را خوب بازي كنم خنده ام گرفته بود . دكتر روي ميزش نشست و با خودكارش نسخه باند بالايي برايم نوشت و در حالي كه قيافه پروفسورانه اي گرفته بود گفت : من برات يه آزمايش كلي نوسته ام كه بايد انجام دهي ، اوضاع و احوال مزاجيت مرا نگران كرده است !!! در اين گير و وير من ناخود آگاه و بدون توجه به افاضات دكتر !! گفتم : حالا نمي شه شما يه گواهي براي بنده صادر كنيد ؟ !!! با ناراحتي و در اوج عصبانيت چشم غره اي كرد و گفت : با اين اوضاع و احوال بد جسمانيت به جاي اينكه به فكي سلامتي خودت باشي به فكر گواهي هستي ؟ بيچاره حالت قاراشميش است !!! اقلا اگه به خودت رحم نمي كني به جوانيت رحم كن!!! با تكان دادن سر حرف دكتر را تاييد كردم و از مطب آمدم بيرون ، با خودم گفتم عجب اشتباهي كردم ، آمدم درستش كنم خرابتر شد !! دكتر خيلي تاكيد كرد كه آزمايشات را حتما انجام دهم و گفت بعد از رويت نتايج آزمايش گواهي را صاده خواهد كرد .

صبح روز بعد ساعت 10/7 صبح جهت انجام امورات آزمايش از منزل بيرون آمدم ، ناشتايي نخورده چند نوع آزمايش انجام دادم و گفتند : براي گرفتن جواب فردا مراجعه كنيد .

روز بعد صبح زود براي گرفتن نتايج آزمايش به آزمايشگاه رفتم تا در ترافيك آزمايش دهندگان گرفتار نشوم !! جواب را بهد از ظهر همان روز به نزد دكتر متخصص بردم و به محض اينكه جواب آزمايشات را ديد با كف دست بر پيشاني خود كوبيد و كفت : بيچاره برات خيلي زوده !!!! دلم ريخت پايين !! حرارت عجيبي ساسر بدنم را فراگرفت ، دكتر در حالي كه مشغول بررسي برگه آزمايش بود غم و غصه از وجناتش مي باريد . با خودم گفتم : حتما دردي ، مرضي دارم كه دكتر اينطور ناراحت شده است . در اين حالت احساس تب شديدي كردم و بدنم داغ شد ، سرفه پشت سر هم و عرقي كه مي ريختم و احساس دردي كه مي كردم همه و همه.... باورم شد كه واقعا مريضم ، از شاد و شنگولي سابق خبري نبود !!! انگاري سالها بود من بيمار بودم و خودم خبر نداشتم !!! دكتر گفت : فلاني من گفتم يه چيزيت هست !!! متاسفانه بيماريتان خيلي حاده !!! آزمايشات نشان مي دهد كه هپاتيت c داري !!!!! و حتما بايد دارو مصرف كني !!! و .....

اصلا و ابدا متوجه نشدم چگونه از مطب دكتر آمدم بيرون و يكراست رفتم خانه و گفتم : جايم را پهن كنيد ، مريضم !!! دست از دنيا شستم و اگر بار گران   بوديم ، رفتيم سردادم و... شب كه پدرم امد و با حالت زار و نزار ماجرا را برايش توضيح دادم و او هم تا حد زيادي نگران شد ولي گفت : شايد آزمايشات اشتباه از آب بيرون آمده باشد .. بلند شو !!... بلند شو!! جل و پلاست را جمع كن و اين كولي بازي را بذار كنار !!! با ناراحتي گفتم : بابا دارم مي ميرم !! حتما بايد بميرم و باور كنيد !!! آن شب چقدر بر من سخت گذشت و بر پدر ومادرم خيلي سخت تر صبح روز بعد خودم را اماده كردم بنا به توصيه پدر براي بار دوم آزمايش بدهم و ديگر دست از دانشگاه و همه چيز شستم !!! برايم تاكسي گرفتند و حالم اينقدر بد بود نگو !! با پاي خودم كه نمي توانستم برم آزمايشگاه !! آن روز با هز مكافاتي بود آزمايش را دادم ، روز بعد نتيجه را گرفتم و پيش دكتر بردم ، همين كه دكتر نگه كرد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد !!! با تعجب فراوان گفت : فلاني چي خوردي كه يك شبه خوب شدي ؟!!!! يكه خوردم ، يعني من خوب شده بودم ؟!!! پيش خودم گفتم : شايد مال ماكاروني ديشب باشد !!!!!! تو تبليغات ميگن ماكاروني معجزه مي كنه !! ماكاروني واقعا كه دمت گرم !!! با صداي دكتر متوجه سخنان وي شدم و گفت : اين برگه كه چيزي را نشان       نمي دهد و تو سالم سالم هستي !!! نزديك بود گريه ام بگيرد .... از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم مثل papay انگاري اسفناج خورده بودم ، باور كنيد در آن لحظات چند تا فيل و گاو و گاوميش را حريف بودم!!! دكتر گوشي را برداشت و شماره آزمايشگاه را گرفت و يه چيزهايي در گوشي گفت و بعد رو كرد به من و گفت : با متصدي آزمايشگاه صحبت كردم ، مثل اينكه در درج درصدها اشتباه كرده اند !!!!!!! خوب شد دارويي برايت تجويز نكردم !!!! و..........

از مطب بيرون آمدم با خودم گفتم : اگر دكتر دارويي تجويز مي كرد و           مي خوردم، بايد اشهدم را مي خواندم و حسابم با كرام الكاتبين بود !!!!

با خودم گفتم : به راستي تمام امكاناتي كه در اختيار اين مردم محروم است ، چنيني دستگاههاي دروغگوو چنين درصد هاي اشتباهي است !!! حالا من هيچي كه خدا رحم كرد و دو بار آزمايش دادم ، اگر شخص ديگري به اين نتايج اشتباه استناد مي كرد و داروي عوضي مصرف مي كرد ، چه كسي مسؤل به هم ريختن اعصاب و روان وي مي بود ؟؟؟و....    

 

 

 

+ نوشته شده توسط هيوا در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 11:20 |

تا، كسي بودم ، محتاج تاكسي نبودم ... 

اهميت وسايل نقليه در تسريع امور و انجام كارها بر كسي پوشيده نيست ، از دوچرخه و موتور سيكلت گرفته تا پيشرفته ترين ماشين ها ، همگي به نوعي دراين چرخه فعاليت دارند ، در شهرهاي بزرگ فعاليت انواع وسايل نقليه موتوري و غير موتوري تابع شرايط خاص و ويژه اي است .از جمله اين وسايل خط هاي شهري و تاكسي تلفني است كه براي فعاليت بايد شرايط خاصي را داشته باشند و اين طور نيست هر كس كه دلش خواست پيكان شخصي اش را بردارد و تابلويي روي آن نصب كند و آن را به تاكسي تلفني كند و از فردا مسافر سوار كند و كسي هم چيزي بهش نگويد .

كارت مخصوص تاكسيراني ، تاييديه اخلاقي ، داشتن گواهينامه ، خوشنام بودن ، متاهل بودن ، داشتن بيمه براي ماشين و مسافر و.... تنها بخشي از شرايط مخصوص اين حرفه است كه متقاضي بايد واجد اين شرايط باشد .

قشر كارمند به طور اعم و معلمين به طور اخص افرادي هستند كه معضل تاكسي تلفني جزئي از زندگيشان شده است و چون ماشين شخصي ندارند ، اغلب رفت و آمدشان با اين وسيله نقليه است .

وضعيت نابسامان تاكسي تلفني در شهرمان به گونه اي است كه حتما بايد مسئولين امر براي آن چاره اي بينديشند آن هم در حالي كه در شهرهاي ديگر با اختصاص اتوبوسهاي خط شهري تا حد بسياري از وابستگي به تاكسي تلفني كاسته شده است ولي در شهر ما ، همچنان با اين مشكل دست به گريبان هستيم .

براي آشنايي بيشتر خوب است نگاهي به صحنه هاي زير داشته باشيم ، هر چند ممكن است اين صحنه ها براي شما هم پيش آمده باشد.

* صحنه اول « موسيقي اعصاب خرد كن »

از مدرسه بيرون مي آيم ، عصباني و ناراحت ، از درس نخواندن دانش آموزان ، از بي امكاناتي مدرسه ، همين زنگ پيش بود كه چند نفري را رديف كردم و به دفتر مدرسه فرستادم ، نيم ساعتي گذشت ، فرستادم دنبالشان ، معاون مدرسه آمد گفت : فلاني چند بار زنگ زدم اولياي اين دانش آموزان بيايند ، نيامده اند ، چه كار كنم ؟ گفتم : اجازه بده وارد كلاس شوند ، اولياء كه از آمدن به مدرسه طفره     مي روند ، فكر مي كنند اولين چيزي كه با آنها در ميان گذاشته مي شود ،               بي امكاناتي و بي پولي مدرسه است و حتما از آنها پول خواهند خواست ، در اين افكار غوطه مي خورم ، دستم را بلند مي كنم و تاكسي تلفني نگه مي دارد ، با ناراحتي سوار مي شوم ، خودم ناراحت و با چهره عبوس و درهم راننده روبرو مي شوم ، سرم به شدت درد مي كند ، مقصد را مي پرسد و پا را روي پدال گاز فشار مي دهد ، با ناراحتي از اين كه مسيرم دور است ، ولوم پخش ماشين را تا ته باز مي كند و صداي خواننده تمام فضاي ماشين را پر مي كند ، سردردم دو چندان مي شود ،    مي گويم : آقاي راننده لطفا صداي نوار را كم كنيد ، چشم غره ا مي كند ، نزديك است توقف كند و پياده ات كند، از سر ناراحتي و به خاطر اينكه لجت را در آورد ، صداي پخش را كه كم نمي كند هيچ ، خودش هم با خواننده نوار هم صدا مي شود و از ته دل مي خواند ، ناراحت مي شوم و نزديك است كار به درگيري كشيده شود ، هر طوري هست خودم را نگه مي دارم و قبل از رسيدن به مقصد از ماشين پياده مي شوم ، راننده بي خيال پا را روي پدال گاز مي فشارد و دور مي شود ، به چه كسي مي توان گفت ؟ چنين رفتارهايي واقعا عذاب آور و ناراحت كننده است ، دريغ از يك معذرت خواهي كوچك!!!

** صحنه دوم « ابو قراضه عهد بوق »

تازه از خانه يكي از اقوام خارج شده ايم ، دير وقت است و ترس از اينكه تاكسي تلفني گير نيايد ، هر ماشين تابلو داري كه رد مي شود به خيال تاكسي تلفني دستم را بلند مي كنم ، بعد از 10 دقيقه معطلي نزديك ساعت 12 شب ، تاكسي تلفني جلو پايت توقف مي كند ، مي خواهم در را باز كنم ، باز نمي شود ، دوباره با قدرت هر چه تمام تر درب را به سوي خودم مي كشم ، ولي نه انگار درب باز شدني نيست !! به شيشه مي كوبم و از داخل راننده با هر فلاكتي شده در را باز مي كند ، همگي سوار مي شويم ، نشستن روي صندلي جلويي همان و غرق شدن در داخل صندلي همان !! انگاري فنرهاي صندلي را در آورده اند ، تا سينه در صندلي فرو مي روم ، با هر درد سري هست سرم را بالا مي گيرم و با زحمت دور و بر را مي بينم ، راننده پا روي پدال گاز مي فشارد و صدايي مثل زوزه گرگ زخمي از موتور ماشين بيچاره بلند  مي شود ، فكر مي كنم ماشين پيكان مدل 48 باشد ، پيكان قديمي و راننده از پيكان قديمي تر ، ماشين راه مي افتد و تمام پيچ و مهره هاي ماشين به لرزه مي افتد ، دسته ،شيشه ،صندلي و... همه و همه تكان مي خورند ، مي ترسم و با خودم مي گويم نكند وسط خيابان پيچهاي ماشين باز شود و همگي ولو شويم !! از دست اندازها كه       مي گذرد ، طوري روي هوا بلند مي شوم كه نزديك است سرم به سقف ماشين بخورد ، با خودم مي گويم : چه غلطي كردم سوار اين ابو طياره شدم !! مگر ماشين قحطي بود ؟!! در همين فكر ها هستم كه به مقصد مي رسيم ، هر چه فشار مي دهم درب دوباره گير كرده و باز         نمي شود ، هل ميدم ولي باز نمي شود !! از راننده كمك مي گيرم ، او دستگيره را با قدرت مي كشد ولي باز نمي شود ، از بس پيشرفته و آخرين سيستم است !! سيستمش قاطي كرده است !! راننده پياده مي شود و ماشين را دور مي زند و از اين طرف زحمت مي كشد و در را از بيرون باز مي كند ، با سلام و صلوات و هلهله و كف زدن خانواده پياده مي شوم ، با خودم عهد مي كنم ماشين مدل پايين سوار نشوم ولي فايده اش چي ؟ فردا كه ميشه فراموش مي كنم ، نمي دانم چه كسي مجوز رانندگي با چنين ماشيني را صادر كرده است ؟اگر خودش بود و سوار اين ابو قراضه مي شد ، غذاي يك هفته قبل از دهان و دماغش مي زد بيرون و دل و روده اش با هم  قاطي مي شد ، ولي آنها چنين ماشين هايي سوار نمي شوند فقط ما هستيم كه بايد بسازيم و بسوزيم .

*** صحنه سوم « راننده تقلبي »

براي خريد بايد به بازار مي رفتم ، كمي منتظر تاكسي تلفني شدم ، تاكسي آمد و سوار شدم ، با تعجب نگاهي به راننده انداختم ، جواني 14 -15 ساله ، تيپي به هم زده و صداي پخش ماشين را تا ته باز كرده است ، كنجكاوي وادارم مي كند ازش سئوال كنم ،پرسيدم: رانندگي بلدي ؟گفت : اي يه چيزاي بلدم ، مطمئن بودم  گواهينامه هم ندارد كه بعدا معلوم شد همينطور هم هست ، با خودم گفتم راهنمايي و رانندگي كه دست بالايي در جريمه كردن دارد كجاست ؟ چگونه جواني در كمال گستاخي و با به شوخي گرفتن قوانين و مقررات به

 

خود اجازه مي دهد جان خود و سرنشينان را به خطر بيندازد ؟ سئوال كردم تا به حال گير افتاده اي ؟ جواب داد: 2 بار ولي يه جورايي آزاد شده ام !! زياد مشكل نيست بايد راهش را بلد باشي !! در همين اثنا با صداي ترمز راننده جلويي متوقف شديم  ، با صدايي همچون جت يك F 3 از مقابلمان رد شد ، جوان از ديدن 3F چنان ذوق زده شده بود كه نگو ،گفت : واي اگر يه 3F داشتم ، خدا شاهده مي كردمش تاكسي تلفني پرواز مي كردم !!! و همچنان كه ذوق سراپاي وجودش را فراگرفته بودچنان پا را روي پدال گاز گذاشت كه دود از چرخهاي تاكسي بلند شد، به مقصد كه رسيديم ، گفتم خدايا شكرت كه بلايي، مصيبتي سرمان نيامد ، حالا من هيچي خانواده جند نفري چطور جرات مي كند سوار چنين ماشيني شود كه نه بيمه دارد و نه گواهينامه ؟!!! علاوه بر اين با سرعت زيادي هم در خيابانها جولان مي دهند ؟ 

****

 

صحنه چهارم « آپانديس وقت ناشناس »

نيمه هاي شب بود ، خير سرمان خانه يكي از اقوام ميهمان بوديم و شب هم همانجا مانديم ، يكهو با صداي گريه و ناله بلندي از خواب پريدم ، ساعت را نگاه كردم 3 نصف شب بود ، با عجله برخاستم ولباسهايم را پوشيدم، ديدم پسر صاحبخانه با دو دست شكمش را گرفته و مثل مار زخمي به خود مي پيچد ، پدرو مادرش دور و بر او راگرفته بودند مستاصل و درمانده ، نمي دانستند كه چه كار كنند ؟ گفتم زود يه تاكسي تلفني خبر كنيد ببريمش   بيمارستان ، پدرش گفت : اين وقت شب تاكسي از كجا پيدا مي شود ؟ گفتم شماره يه آژانس نزديك را اگه دارين به من بدين يه زنگي بزنم ، ضرري كه ندارد ، شماره را داد و گوشي را برداشتم ، شماره را كه گرفتم پس از چند مرتبه بوق زدن يكي از آن طرف گوشي را برداشت ، خوشحال شدم و سريع گفتم آژانس ... با ناراحتي يكي دو تا فحش نثارم كرد و گفت : مرتيكه ما را گرفتي ؟!! بذار فردا بيدار بشم پدرت را در مي آورم !! نصف شب مزاحم مردم مي شوي ؟!! اي گور به گور شده ...از ترس نزديك بود قالب تهي كنم ، زود گوشي را گذاشتم ، گفتند : چي شد ؟ تاكسي مياد ؟ گفتم : جواب    نمي ده ، پدر بيچاره پسرش را كول كرد و از منزل بيرون برد ، ناله و زاري پسر بچه هم به آسمان مي رسيد ، مانده بوديم نصف شب ماشين از كجا پيدا كنيم ؟ تصورش مشكل است مگر اينكه خودمان را جاي اين پدر و مادر بگذاريم ، حاضر بودند تمام زندگيشان را بدهند و يكي فرزندشان را به بيمارستان برساند ، با خود گفتم مگر مي شود شهري به اين بزرگي شب هنگام هيچ آژانس كشيكي نداشته باشد ؟ اگر براي كسي مشكلي پيش بيايد چه كار مي كنند ؟ باور كنيد 20 دقيقه منظر آمدن يه تاكسي ، ماشيني شديم ، خبري نشد ، از حالت پسرك كه دائم از درد شكم و حالت استفراغي كه داشت ، شكايت مي كرد ، مطمئن شدم كه احتمال دارد آپانديسش پاره شده باشد و اگر سريعا او را به دكتر نرسانيم احتمال مرگش زياد است ، با ناراحتي سئوال كردم هيچ كدام از همسايگان ماشين ندارند؟ تازه يادشان آمد كه يكي از همسايگان پشتي تويوتا دارند ، با عجله دويدم و زنگ در را زدم ، چند دقيقه طول كشيد ، صاحبخانه لامپ ها را روشن كرد و پنجره اتاق را باز كرد و پرسيد : اين وقت شب كيه؟ جواب دادم ببخشيد پسر كاك احمد همسايه تان درد آپانديس امانش را بريده ، اگه ممكنه لطف ماشين را روشن كنيد سريعا ببريمش بيمارستان ، الحق و النصاف مردانه خودش را آماده كرد و خدا كمك كرد و به موقع رسانديمش بيمارستان ، دكتر معالج گفت : نيم ساعت ديگه طول مي كشيد عفونت تمام دل و روده اش را فرا مي گرفت و حتما تلف مي شد ، فورا آماده اش كردند و فرستادنش اتاق عمل .

صبح ساعت 8 برگشتيم خانه ، خوشبختانه عمل به موقع انجام گرفت و مشكلي پيش نيامد ، با خودم گفتم : اگر اين پسر از دست مي رفت چه كسي جواب مي داد ؟ چه كسي مسئول بود ؟ مسئولين كه در حرف دست همه را از پشت بسته اند واقعا براي چنين مواقع بحراني چه تدابيري را انديشيده اند؟ و هزاران سئوال بي جواب ديگر.... و به راستي تا، كسي بودم محتاج تاكسي نبودم

 

+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه یکم مرداد 1384 و ساعت 19:37 |

دستهاي آلوده         

نظافت و تميزي يكي از عادات پسنديده در بين تمام افراد كره خاكي است و دربين ما مسلمانان به واسطه تاكيدات بسيار زياد دين مبين اسلام  جايگاه ويژه اي دارد ، آيات و احاديث فراواني در اين باره داريم ولي آيا هرگز يك بار هم كه شده انديشيده ايم كه تا چه حد خود را ملزم به انجام آن مي دانيم ؟

اگر نگاه دقيقي به دور و بر خودمان بيندازيم مي بينيم آنچه در كتابها و مجلات و گفتگوهاي عاميانه در مورد اهميت نظافت گفته شده است ، تا اندازه زيادي در حد شعار باقي مانده است و چندان مقيد به انجام آن نيستيم ، مي پرسيد چرا ؟ براي جواب دادن به چند صحنه زير توجه كنيد تا متوجه شويد كه فقط زير سايه رحمت و بخشش و لطف خداوند بزرگ است كه اين مردم تا به حال زنده مانده اند و دچار انواع سرطان و طاعون و .... نشده اند!!!

*- صحنه اول ( نانوايي محل و نظافت صبحگاهي )

صبح زود است و با صداي قار و قور شكمم كه امانم را بريده است بيدار مي شوم ، سعي مي كنم بخوابم ، نمي توانم بايد برخيزم و براي گرفتن نان به نانوايي محل بروم ، بعد از كلي گشتن دنبال جوراب و شلوار آماده رفتن به نانوايي مي شوم ، صبح زود ساعت 7 است و با خودم مي گويم حتما نانوايي خلوت است ، به نانوايي كه مي رسم ، جاي سوزن انداختن نيست ، زن و مرد در داخل محوطه كوچك نانوايي جمع شده اند ، نوبت مي گيرم نفر هشتم هستم ، استاد كار نانوايي « شاطر آغا » هنوز نيامده است و شاگرد نانوايي كه از قيافه اش معلوم است شب دير خوابيده و صبح زود بلند شده ، با حالتي خواب آلود با عجله مي خواهد كارهايش را به موقع انجام دهد تا تاخيرش را جبران كند ، سطل آبي در دست دارد و معلوم نيست آب داخل سطل مال چه عهد ودوره اي است ؟ با همان آب داخل دستگاه خمير را مثلا پاك مي كند ، تكه ابر كهنه اي در دست دارد و از بس كثيف است رنگ زردش تبديل به سبز پر رنگ شده است !!ابر را داخل سطل آب فرو مي برد و ديواره داخل دستگاه خمير را پاك مي كند . بعد از كلي معطلي و اتمام كار ، دستهايش را داخل همان سطل آب مي شويد و قشنگ بين انگشتهايش را پاك مي كند و داخل سطل آب فرو مي برد ، آدم از اين همه دقت در نظافت انگشتان دست لذت مي برد !!!!! طوري دستهايش را پاك مي كند و در سطل آب فرو مي برد كه آدم خيال مي كند دارد در كمال دقت وضو مي گيرد ، كم مانده است پاهايش را نيز داخل سطل آب بگذارد و تر و تميز بشويد!!! بعد از كلي نظافت صبحگاهي و پاك كردن دست و صورت خودش ، آب سطل مزبور را با تمام محتوياتش كه تركيبي از ويتامين هاي ضروري و مفيد براي بدن است ، داخل دستگاه خمير مي ريزد !!!! و بلافاصله كيسه آرد را بلند مي كند و با همان گوني تالاپي ! داخل دستگاه خمير خالي مي كند !با خودم مي گويم كه واقعا اين نان خوردن دارد !! هر نوع بيماري و دردي را با ضمانت ازبين مي برد!! بعد از 20 دقيقه ديگرمعطلي سر و كله   شاطر آغا پيدا مي شود فوري وارد محوطه مي شود ، و وضع را كه مي بيند متوجه تاخير شاگرد مي شود و نرسيده چند تا فحش آبدار نثار شاگرد مي كند و با عجله كار را شروع مي كند ، شاگرد از موقعيت استفاده كرده مقداري خمير را كه قبلا آماده كرده است ، با وردنه آماده كرده و تحويل شاطر افندي مي دهد و شاطر آقا هم كه مثل زورو ZORO   سيخ بلندي را همچون شمشير در دست دارد و با چند حركت آكروباتيك نان ها را داخل تنور قرار مي دهد و يكي يكي بيرون مي آورد ، شاگرد كه سرعت استاد كار را ندارد كم كم دارد عقب مي افتد و شاطر آقا معطل مي ماند ، در يك دست سيخ باند را محكم گرفته و با دست ديگرش كه بيكار مانده است ، انگشت اشاره خود را تا ته داخل بيني مباركشان !! مي كند و ايشان هم در اين زمان اندك نظافت صبحگاهي خود را با اوج دقت و نظم انجام مي دهد و آنچه را كه ازبيني مباركش بيرون مي آورد ، بدون نشانه گيري به اطراف پرتاب !! مي كند و در اين زمان اندك شاگرد هم راه مي افتد و شاطر آقا هم كه حالا گرفتگي بيني اش رفع شده است ، با صداي بلندي كه شنيدنش صبر ايوب مي خواهد ، آوازي را از ته دل مي خواند و همزمان مشغول به كار مي شود ، بعد ار حدود 2 ساعت معطلي 15 نان مي گيرم و آنها را روي دست مي گيرم و به سوي خانه به راه مي افتم ، بر روي سفره مي نشينم و بعد از خواندن آيه الكرسي بخاطر تميزي بيش از حد نان ، شروع مي كنم به خوردن صبحانه با نان كاملا بهداشتي و ويتامين دار !!!!!

*- صحنه دوم ( نهار در رستوران )

روز جمعه بود و در خانه تنها بودم ، مانده بودم كه نهار چي بخورم ، دل به دريا زدم و با خودم گفتم : يك روز كه هزار روز نمي شود چطوره امروز خودم ، خودم را مهمان كنم و برم رستوران و دلي از عزا دربيارم ، بهترين رستوران شهر را انتخاب كردم و پياده به راه افتادم تا هم اشتهايم باز شود و هم كلي پز بدهم !! وارد رستوران شدم ، همان جلو در يكي از شاگردها دست به سينه ايستاده بود و مراسم خوش آمد گويي را انجام داد و با كلي تشريفات مرا تا سر ميز غذا همراهي كرد ، نشستم و ليست غذاها را نگاه كردم از بين آنها فقط مي دانستم چلو خورشت و چلوكباب چگونه خورده است !!! بقيه را نمي دانستم ، چلو كبابي سفارش دادم ، كمي معطل شدم ، نگاهي به رستوران انداختم ، دو مسافر كمي آن طرفتر با ولع تمام انگاري كه سالهاست غذا نخورده اند ، مشغول خوردن نهار هستند . با خودم مي گويم حتما خيلي خوشمزه است ، دهانم آب مي افتد ، نگاهم به گوشه و كنار رستوران مي افتد ، لكه هاي سياهي بر روي در و ديوار مشاهده مي شود ، كنار ديوار سوسك گنده سياهي همچون موشك با آخرين سرعت ويراژ مي دهد ، با سعه صدر بسيار بالاي خودم !!! به روي خودم نمي آورم ، در همين لحظه يكي از شاگردها كاسه چيني قشنگي را آورد كه داخلش را مايع زرد رنگي تشكيل مي داد ، گفت : بفرماييد سوپ !! به محض اينكه بوي سوپ به مشامم خورد ، خدا وكيلي نزديك بود حالم به هم بخورد ، مقداري سبزي كال را همراه چند تكه هويج و كمي زرداب اسمش را گذاشته بودند سوپ!!، با هر بدبختي بود چند قاشق نوش جان كردم ، كم كم داشت گرسنه ام مي شد ، چندي نگذشت غذاي اصلي را آوردند ، دو عدد كباب سياه سوخته را همراه يك سيخ گوجه با هويت نامعلوم زير مقداري برنج رنگ و رو رفته استتار كرده بودند و روي بشقابي برايم آورند ، با عجله تكه ناني را كه معلوم بود خيلي كهنه است برداشتم ، شروع كردم به غذا خوردن ، چشمتان روز بد نبيند ، با قاشق و چنگال به جان كباب افتادم ، هرچي فشار دادم دو تكه نمي شد ، با دست كباب را برداشتم ، تا تكه تكه اش كنم و با برنج آن را بخورم ، كشيدم مثل فنر نزديك بود از دستم رها شود ، با هرفلاكتي بود كباب را چند تكه كردم ، به محض اينكه در دهانم گذاشتم ، انگاري در دهانم آدامس گذاشته ام !!! لامصب هر چي فشار آوردم پايين نرفت !! گوجه را كه نگو دچار سوختگي شديدي شده بود ، انگاري در آتش سوزي گرفتار آمده است !! نمي شد خوردش !!

دلم گرفته بود مي خواستم زار زار گريه كنم !! ولي خودم را نگه داشتم ، و برنج را خشك و خالي خوردم ، با خودم عهد كردم اگر از گرسنگي مردم ديگر رستوران نيايم ، غذا كه تمام شد ( آن هم چه غذايي !!) شاگرد رستوران با عجله يك فنجان چاي قند پهلوآورد ، با خودم گفتم ماشاالله غذا كه خيلي چسبيد !! چاي كم داشت كه آن را هم آوردند !!!با هر زحمتي بود چاي را خوردم و پول غذا را كه خيلي گران هم حساب كردند پرداخت كردم و زدم بيرون ، با خودم گفتم خدايا خودم را به تو مي سپارم !!!

**- صحنه سوم ( قيمه مخصوص )

براي اولين بار در پي آمدن تعداد زيادي مهمان مجبور شده براي تهيه قيمه به بازار بروم ، دو سه قصابي را ديد زدم ، قيمه نداشتند پس از كلي گشتن ناچار وارد مغازه كبابي ...... شدم ، با خط درشت روي شيشه عبارت« قيمه ممتاز موجود است» نوشته شده بود ، مغازه پر بود از مشتري كه آمده بودند تا كبابهاي كاملا بهداشتي و سرشار از مواد مورد نياز بدن را ميل كنند و بر عضلات و ماهيچه هاي خود بيفزايند !!!استاد كبابي جلو آمد گفتم قيمه مي خواهم نگاهي به سرتاپايم انداخت گفت : نداريم تمام كرده ايم ، گفتم : چه كار كنم ؟ خواستم بروم گفت : وايسا گوشت اعلا داريم مي خواهي واست قيمه اش كنم ؟ كمي گرانتر تمام مي شود !! گفتم مسئله ي نيست فورا درب يخچال را باز كرد ، دو سه تكه گوشت سياه و كبود شده را در آورد و گفت : يه كمي تحمل كن قيمه آماده مي شود !! در مغازه علاوه بر استاد كار ، دو شاگرد نيزبا سرووضعي پريشان و لبهاسهايي كثيف مشغول سرويس دهي !!! بودند ، هيچ كدام روپوش نداشتند ، اينها را كه ديدم از اينكه به اين مغازه آمده ام تا حد زيادي پشيمانم كرد ، نگاهي به استاد كار انداختم با خودم گفتم با آن دو سه تكه گوشت نيم كيلو قيمه هم تهيه نمي شود ؟ استاد !!پشت دستگاه چرخ گوشت نسبتا بزرگي قرار گرفت ، پنهاني علاوه بر دو سه تكه گوشت مواد ديگري قاطي آنها كرد و بعد از 15 دقيقه دو كيلو قيمه تحويلم داد ، فكر كردم استاد كبابي علاوه بر شغل خودش شعبده باز نيز هست !! آخه چطور ممكن بود ؟!! فكر كنم از نان خشك گرفته تا سبزي و پ1ياز گنديده قاطي گوشت كرده بود !باور بفرماييد قيمه را كه نگاه كردم زرد زرد بود !! انگاري يرقان گرفته بود !! متعجب چرخ گوشت را نگاه كردم ماهها بود كه رنگ آب و نظافت به خود نديده بود !! لكه هاي خون و چربي و تكه هاي استخوان و نان خشك و پياز مؤيد همه چيز بود !!

شاگردها زود زود كبابهاي مقوي حاوي مواد مغذي را تحويل مشتري ها مي دادند و مشتري ها هم انگاري مائده آسماني برايشان نازل شده بود ، دولپي مي خوردند !!! استاد كبابي با چاقوي تيزي به جان استخوانهاي بيچاره افتاده بود ، گوشت كه هيچي داشت استخوانها را مي تراشيد !!! دستور داد يكي از شاگردها قيمه مخصوص و ممتاز !! من را داخل نايلوني بگذارد ، يكي از شاگردها با همان دستهاي مباركش كه پر از زخم و چرك بود بدون دستكش بهداشتي !!! قيمه را تبرك فرمودند و داخل نايلون گذاشتند و داد به دستم و با همان دستهاي طيب و طاهر شروع كرد به تكه تكه كردن جگري خون آلود !! پول قيمه را دادم قيمه كه چه عرض كنم بيشتر به خمير نانوايي شبيه بود تا به قيمه !!!! و قبل از خداحافظي براي يك لحظه نگاهم به كارت تندرستي !!! استاد كبابي و دو شاگردش افتاد كه بر روي ديوار خود نمايي مي كرد ، با خودم گفتم وجود اين گونه كارتها و امثال آن به راستي براي چيست ؟؟ گمان كنم فقط دكور بود و بس !! اين سه نفر هر سه كارت تندرستي داشتند ولي باور بفرماييد آنچه درآن كبابي وجود نداشت تندرستي و نظافت بود !!!

واقعا يك بار ، فقط يك بار از خودتان نپرسيده ايد چطور تا حالا زنده مانده ايم ؟!! و چطور تا حالا دچار دچار انواع بيماريهاي عفوني و ..... نشده ايم ؟!! مسئولين براي پيگيري و نظارت وضعيت بهداشتي شهر چه راهكاري انديشيده اند ؟!! اگر نظافت و تندرستي اين است كه من ديدم !! پس براي شادي روح مرحوم مغفور ( نظافت و تندرستي فقيد ) جميعا الفاتحه !!!!    پايان

 

 

+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه یکم مرداد 1384 و ساعت 19:30 |