سلامتي كيلويي چنده ؟!!!
سلامتي ثروتي است كه خداوند به انسان عطا كرده است و تا ان را از دست ندهي ، ارزشش را نمي داني و شايد اين جمله را بارها و بارها شنيده باشيد. به راستي وقتي درد و بيماري بدن را فرا گيرد آن وقت است كه به حال سلامتي و آسايشي كه قبلا داشتيم ، حسرت مي خوريم .
به محض ظاهر شدن اولين علايم درد و بيماري طبق عادت به نزد دكتر مي رويم تا او ما را كمك كرده و از درد و ناراحتي ها با تجويز صحيح دارو ، نجاتمان دهد . آن هم دكتري كه حازق باشد كه در غير اين صورت حسابمان با كرام الكاتبين است !!!!
تا به حال براي يك بار هم شده به درمانگاه و يا بيمارستان رفته ايد ؟ مسلما كه رفته ايد و شايد بارها آرزو كرده ايد كه حتي دشمنان آدم هم وارد چنين مكاني نشوند !! به راستي تا به حال از خودتان سؤال كرده ايد چرا؟ آيا تا به حال به وضعيت درماني شهر يا روستايت فكر كرده اي ؟ تا بفهمي وضعيت چگونه است ؟
با هم دو صحنه زير را مرور مي كنيم تا بيشتر با موضوع آشنا شويم :
صحنه اول : دكتري كه فقط متخصص عمل كردن بود !!!
در خانه نشسته بودم كه زنگ در چند بار پشت سر هم و با تندي به صدا در آمد و معلوم بود كه كسي كه پشت در است خيلي عجله دارد و با سرعت زياد از اينكه مبادا حادثه ناگواري روي داده باشد ، دويدم و جمگي در را باز كردم ، همسايه ي ديوار به ديوارمان بود ، خانمش پا به ماه بود و وضع حملش نزديك. درخواست كمك كي كرد و بنا به رسم همسايگي همراه مادرم زود خودمان را رسانديم بيمارستان . وارد ساختمان بيمارستان كه شديم ، بوي متعفني از داخل راهرو به مشام مي رسيد كه هر تازه واردي را از هر چي بيمار و بيمارستان بيزار مي كرد !! ، چاره نبود يكراست وارد بخش زنان و زايمان شديم ، تابلوي ورود ممنوع بر روي ديوار خود نمايي مي كرد ، چون بخش زنانه بود ، مردها را كه راه نمي دادند ، مادرم با هر مكافاتي بود وارد بخش شد. دو سه نفر از اقوام همسايمان ناراحت و مضطرب ايستاده بودند ، چند دقيقه اي گذشت و مادر و پدر خانم همسايه سرو كله شان پيدا شد ، مادرش مارد بخش شد.
گوش كه فرا دادم صداي ناله و فرياد از داخل بخش به گوش مي رسيد ، انگاري ميدان جنگ است و مريض ها مجروحان جنگي !! چند دقيقه اي گذشت و مادرم از بخش خارج شد و گفت : دكتر متخصص نيست و پرستارها مانده اند كه چه كار كنند؟!!!!! ساعت سالن 8 سب جمعه را نشان مي داد به همراه همسايه مان پيش مسؤل بخش رفتيم همسايه مان كه اسمش رحمان بود و قرار بود كه به سلامتي اولين فرزندس به دنيا بياييد ، از نبود ماما و دكتر متخسس به مسؤل بخش عارض شد ، در كمال ناباوري مسؤل بخش نگاهي غضب آلود به ميرزا رحمان بيچاره انداخت و ميرزا رحمان موي تنش سيخ شد !! كمي غيرتي شدم و به خود جرات دادم و به طرفداري از ميرزا رحمان با مسؤل بخش درگيري لفظي پيدا كردم ، مسؤل بخش كه وضعيت را چنين ديد با ناراحتي گفت : اگه زياد ناراحت هستيد مي توانيد بيمارتان را به بيمارستان ديگري ببريد!!! با تعجب گفتم : مگه شهرستان بانه به غير از اين بيمارستان فكسني بيمارستان ديگري دارد ؟ شما حالتان خوب است ؟!! بدون اينكه جوابم را بدهد با قيافه اي حق به جانب وارد بخش شد . ميرزا رحمان زانوي غم در بغل گرفته بود و حال ووضعش حسابي داغان بود.
10 دقيقه ديگر با اين اوضاع و احوال سپري شد و صداري ناله و فرياد كم كم جاي خود را به گريه و زاري داد و هر لحظه شديد تر مي شد ، دقايقي گذشت و مسؤل بخش آمد بيرون و گفت : وضع حمل بيمارتان طبيعي نخواهد بود و با كمك پرستارهاي ديگر چند آمپول فشار !!!! بهش زده ايم ولي افاقه اي نكرده است ، ميرزا رحمان دو دستي كوبيد توسرش !!! زانوهايش سست شد و نزديك ولو شود ، من كه وضع را چنين ديدم گفتم : دكتر متخصص كه نيست و شما هم كه كارتان را بلد نيستيد ، چطور به خودتان اجازه داده ايد به كمك چند پرستار كم تجربه چندين آمپول فشار به بيمار تزريق كنيد ؟!!!! آيا فكر عواقبش را نكرده ايد ؟مسؤل بخس برگشت و در آن لحظه اگه طپانچه داشت دوتا در سكمم خالي مي كرد !!! ولي خوشبختانه هيچ سلاح سرد و كرمي به همراه نداشت و غرولند كنان و در اوج عصبانيت وارد اتاق كشيك شد و گوشي را برداشت و شماره موبايل دكتر متخصص را گرفت و با ناراحتي چيزهايي گفت ، 20 دقيقه ديگر هم سپزي شد و بر ميرزا رحمان بيچاره همچون قرني گذشت ، ناگهان دكتر متخصص وارد بخش شد و در حالي كه با گوشي موبايل در حال صحبت كردن بود ، نزد مسؤل بخش رفت و گفت : زود اتاق عمل را حاضر كنيد!! با خودم گفتم:بدون ويزيت مريض و حتي يك لحظه ديدنش چطور اينگونه صاف و ساده سخن از عمل جراحي و اتاق عمل به ميان مي آورد؟!!
پيش خود گفتم كه حتما رسم خانم دكتر است كه هركس آمد حتما بايد عملش كند.زن ميرزا رحمان را غريبانه بردند اتاق عمل !! جل الخالق كجاي دنيا چنين چيزهايي مرسوم است ؟!! هرچي اقوام بحث كردند و خواستند خانم دكتر ! را منصرف كنند ، تاثيري نداشت . به ناچار منتظر مانديم و دست به دعا برداشتيم و خدا رحم كرد و نوزاد سالم به دنياآمد و ميرزا رحمان و زنش واقعا كه خوش شانس بودند و هر جاي ديگري بود عمل جراحي را به عنوان آخرين راه حل انتخاب مي كردند ولي اينجا ؟؟!!!
ميرزا رحمان در حالي كه اشك شوق مي ريخت براي ديدن نوزاد تازه متولد شده ما را تنها گذاشت.
حالا شما تصور كنيد در هنگام زدن آمپول فشار و يل عمل جراحي و... مشكلاتي پيش مي آمد و نوزاد يا مادر فوت مي كردند ، در اين حالت خانم دكتر معجزه مي كرد و بيمار را زنده مي كرد؟!!!!! يا .....
صحنه دوم : غيبت غير موجه در امتحان رياضي پايه و هپاتيت c
مي خواستم به علت مشكلاتي كه داشتم در امتحان درس رياضي پايه شركت نكنم ، اگر غايب مي شدم صفر كي گرفتم زيرا غيبتم را غير موجه تلقي مي كردند ، بنابراين تصميم گرفتم هم غيبت كنم و هم موجه باشد!!!
مسؤل واحد دانشگاه گفت: اگر گواهي دكتر متخصص داشته باشي شايد بتوان كاري كرد و غيبت را موجه كرد !! من هم بعد از ظهري قبراق و سرحال عازم مطب دكتر متخصص شدم ، وضع مزاجيم توپ توپ بود !! در زندگيم اينقدر شاد و سرزنده نبودم ، همين كه نوبتم رسيد و داخل اتاق دكتر شدم ، دستي بر شكم نهادم و از درد دل و شكم و .... چنان فرياد زدم كه خودم هم تعجب كردم كه چطور من چنين صداي دلير و رسايي داشتم و خود خبر نداشتم !!! دكتر با عجله تخت معاينه را آماده كرد و طبق معمول همه دكتر ها با گوشي اوضاع و احوال مزاجيم را كنترل كرد ، چند سرفه و نبض و فشار خون و... طبق عادت مالوف انجام شد و دكتر با ناراحتي سري تكان داد كه يعني حالم خيلي خراب است !!!!
من هم در دل خودم از اينكه اينطور توانسته بودم رل خود را خوب بازي كنم خنده ام گرفته بود . دكتر روي ميزش نشست و با خودكارش نسخه باند بالايي برايم نوشت و در حالي كه قيافه پروفسورانه اي گرفته بود گفت : من برات يه آزمايش كلي نوسته ام كه بايد انجام دهي ، اوضاع و احوال مزاجيت مرا نگران كرده است !!! در اين گير و وير من ناخود آگاه و بدون توجه به افاضات دكتر !! گفتم : حالا نمي شه شما يه گواهي براي بنده صادر كنيد ؟ !!! با ناراحتي و در اوج عصبانيت چشم غره اي كرد و گفت : با اين اوضاع و احوال بد جسمانيت به جاي اينكه به فكي سلامتي خودت باشي به فكر گواهي هستي ؟ بيچاره حالت قاراشميش است !!! اقلا اگه به خودت رحم نمي كني به جوانيت رحم كن!!! با تكان دادن سر حرف دكتر را تاييد كردم و از مطب آمدم بيرون ، با خودم گفتم عجب اشتباهي كردم ، آمدم درستش كنم خرابتر شد !! دكتر خيلي تاكيد كرد كه آزمايشات را حتما انجام دهم و گفت بعد از رويت نتايج آزمايش گواهي را صاده خواهد كرد .
صبح روز بعد ساعت 10/7 صبح جهت انجام امورات آزمايش از منزل بيرون آمدم ، ناشتايي نخورده چند نوع آزمايش انجام دادم و گفتند : براي گرفتن جواب فردا مراجعه كنيد .
روز بعد صبح زود براي گرفتن نتايج آزمايش به آزمايشگاه رفتم تا در ترافيك آزمايش دهندگان گرفتار نشوم !! جواب را بهد از ظهر همان روز به نزد دكتر متخصص بردم و به محض اينكه جواب آزمايشات را ديد با كف دست بر پيشاني خود كوبيد و كفت : بيچاره برات خيلي زوده !!!! دلم ريخت پايين !! حرارت عجيبي ساسر بدنم را فراگرفت ، دكتر در حالي كه مشغول بررسي برگه آزمايش بود غم و غصه از وجناتش مي باريد . با خودم گفتم : حتما دردي ، مرضي دارم كه دكتر اينطور ناراحت شده است . در اين حالت احساس تب شديدي كردم و بدنم داغ شد ، سرفه پشت سر هم و عرقي كه مي ريختم و احساس دردي كه مي كردم همه و همه.... باورم شد كه واقعا مريضم ، از شاد و شنگولي سابق خبري نبود !!! انگاري سالها بود من بيمار بودم و خودم خبر نداشتم !!! دكتر گفت : فلاني من گفتم يه چيزيت هست !!! متاسفانه بيماريتان خيلي حاده !!! آزمايشات نشان مي دهد كه هپاتيت c داري !!!!! و حتما بايد دارو مصرف كني !!! و .....
اصلا و ابدا متوجه نشدم چگونه از مطب دكتر آمدم بيرون و يكراست رفتم خانه و گفتم : جايم را پهن كنيد ، مريضم !!! دست از دنيا شستم و اگر بار گران بوديم ، رفتيم سردادم و... شب كه پدرم امد و با حالت زار و نزار ماجرا را برايش توضيح دادم و او هم تا حد زيادي نگران شد ولي گفت : شايد آزمايشات اشتباه از آب بيرون آمده باشد .. بلند شو !!... بلند شو!! جل و پلاست را جمع كن و اين كولي بازي را بذار كنار !!! با ناراحتي گفتم : بابا دارم مي ميرم !! حتما بايد بميرم و باور كنيد !!! آن شب چقدر بر من سخت گذشت و بر پدر ومادرم خيلي سخت تر صبح روز بعد خودم را اماده كردم بنا به توصيه پدر براي بار دوم آزمايش بدهم و ديگر دست از دانشگاه و همه چيز شستم !!! برايم تاكسي گرفتند و حالم اينقدر بد بود نگو !! با پاي خودم كه نمي توانستم برم آزمايشگاه !! آن روز با هز مكافاتي بود آزمايش را دادم ، روز بعد نتيجه را گرفتم و پيش دكتر بردم ، همين كه دكتر نگه كرد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد !!! با تعجب فراوان گفت : فلاني چي خوردي كه يك شبه خوب شدي ؟!!!! يكه خوردم ، يعني من خوب شده بودم ؟!!! پيش خودم گفتم : شايد مال ماكاروني ديشب باشد !!!!!! تو تبليغات ميگن ماكاروني معجزه مي كنه !! ماكاروني واقعا كه دمت گرم !!! با صداي دكتر متوجه سخنان وي شدم و گفت : اين برگه كه چيزي را نشان نمي دهد و تو سالم سالم هستي !!! نزديك بود گريه ام بگيرد .... از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم مثل papay انگاري اسفناج خورده بودم ، باور كنيد در آن لحظات چند تا فيل و گاو و گاوميش را حريف بودم!!! دكتر گوشي را برداشت و شماره آزمايشگاه را گرفت و يه چيزهايي در گوشي گفت و بعد رو كرد به من و گفت : با متصدي آزمايشگاه صحبت كردم ، مثل اينكه در درج درصدها اشتباه كرده اند !!!!!!! خوب شد دارويي برايت تجويز نكردم !!!! و..........
از مطب بيرون آمدم با خودم گفتم : اگر دكتر دارويي تجويز مي كرد و مي خوردم، بايد اشهدم را مي خواندم و حسابم با كرام الكاتبين بود !!!!
با خودم گفتم : به راستي تمام امكاناتي كه در اختيار اين مردم محروم است ، چنيني دستگاههاي دروغگوو چنين درصد هاي اشتباهي است !!! حالا من هيچي كه خدا رحم كرد و دو بار آزمايش دادم ، اگر شخص ديگري به اين نتايج اشتباه استناد مي كرد و داروي عوضي مصرف مي كرد ، چه كسي مسؤل به هم ريختن اعصاب و روان وي مي بود ؟؟؟و....
