تبليغاتX
هومن 83
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به دوستان عزیزم و معذرت به خاطر وقفه چند ماهه در کارم.از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتن و به موقع نتونستم بهشون جواب بدم معذرت می خوام . انشاء الله بتونم لطف و محبت دوستان را جبران کنم.با یه مطلب تازه اومدم خدمتتون.این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده بود و استدلال شگفت انگیزی داره:

وقتی به دنیا می آیم، سیاهم .وقتی بزرگ می شوم ، سیاهم. وقتی میرم زیر آفتاب ، سیاهم. وقتی می ترسم ، سیاهم.  وقتی مریض می شوم، سیاهم. و وقتی می میرم هنوز سیاهم…

و تو آدم سفید ، وقتی به دنیا می آیی صورتی هستی.وقتی بزرگ   می شوی سفیدی. وقتی می روی زیر آفتاب ، قرمزی. وقتی سردت میشه آبی هستی .وقتی می ترسی، زرد هستی. وقتی مریض می شوی ، سبز هستی . وقتی می میری ، خاکستری هستی. و با این حال و احوال تو به من می گویی رنگین پوست!!!!!!
+ نوشته شده توسط هيوا در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 12:47 |

پروانه  من در  تاری  اسیر  است  که عنکبوتش  سیر  است

                             نه  یارای  پرواز  دارد  ،  نه  می تواند  بمیرد.

 

                                                                     دانته       

+ نوشته شده توسط هيوا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 19:13 |
با بهترین تبریکات و شادباش ها

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 7:49 |

                                                                              

بهمن قبادی در سال ۱۳۴۸ در شهر مرزی بانه کردستان به دنيا آمد. او چهارمين فرزند خانواده هفت نفری‌شان است و اولين پسر خانواده. تا ۱۲ سالگی در بانه زندگی کرد و بعد از آن جنگ‌ها و آشوب‌های منطقه او و خانواده‌اش را راهی سنندج (مرکز استان کردستان) کرد.تحصيلات متوسطه‌اش را در سنندج به پايان برد و سال ۱۳۷۱ برای ادامه تحصيل در دانشگاه، به تهران آمد و در رشته فيلم‌سازی در دانشگاه صدا و سيما مشغول به تحصيل شد، ولی دانشگاه را رها کرد و به انجام نرساند.او معتقد است هر آنچه در سينما دارد حاصل تجربياتی‌ست که با ساختن فيلم های کوتاهش به دست آورده. قبادی در سال های پايانی دهه ۶۰ به عکاسی هنری و صنعتی روی آورد. بی‌شک تاثير عکاسی در نگاه او به جهان تصوير گرش انکار ناپذير است. پس از آن، با ساخت فيلم‌های هشت ميلی‌متری به فيلم‌سازی روی آ ورد. حاصل آن دوران، تعدادی فيلم داستانی و مستند هشت ميلی‌متری است. فيلم‌های کوتاه قبادی از نيمه دهه ۱۳۷۰ مورد توجه قرار گرفتند و توانستند جوايز داخلی و خارجی متعددی را نصيب قبادی کنند.با فيلم زندگی درمه، مسير تازه‌ای در کارنامه او گشوده شد. اين فيلم جوايز متعدد بين‌المللی را به دست آ ورده و عنوان ((پر افتخار ترين مستندتاريخ ايران)) را نيز به خود اختصاص داده است. وی با ساخت فيلم بلند زمانی برای مستی اسب‌ها به جرگه فيلم‌سازان حرفه‌ای پيوست. اين فيلم، نخستين فيلم مستند کردی زبان تاريخ سينمای ايران است. آوازهای سرزمين مادری‌ام دومين فيلم بلند اوست. فيلمی با زبان و ساختاری يکدست که امکانات بصری را نيز به تصوير می‌کشد.لاک پشت ها هم پرواز می‌کنند سومين فيلم قبادی‌ست که به نحوی مهمترين اثر او نيز هست. فيلمی که بيش از هر اثر ديگری توانست مرزهای سرزمين کردستان را بر روی جهان بگشايد. این هم پوستر جدید ترین فیلم بهمن قبادی به نام ( نیوه مانگ)

                                                  

+ نوشته شده توسط هيوا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 10:18 |

مدتی قبل فرصتی دست داد و کتاب بامداد خمار خانم فتانه حاج سید جوادی را خواندم . تاثیر عجیبی بر من گذاشت. چقدر احساسی و چقدر شاعرانه. چقدر تاثیر گذار ...توصیه می کنم حتماً آن را بخوانید. تو اینترنت دنبال نقد هایی بر این کتاب می گشتم ... عنوان شده بود که این کتاب تا به حال پرفروش ترین کتاب بوده... برای من یه نوستالژی بود .کلاس چهارم ابتدایی بودم و کتاب امشب اشکی می ریزد کورس بابایی را خواندم ...چقدر من را دگرگون کرد. این کتاب هم یه جورایی حال و هوای آن کتاب را داشت. توصیه می کنم هر دو را بخوانید.

سر جلد کتاب بامداد خمار

+ نوشته شده توسط هيوا در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 11:10 |

کوه نوردی می خواست از بلندترین کوه ها بالا رود، پس از آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد. از آن جا که افتخار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا رود.

چند ساعت را پیاده طی کرد، آفتاب غروب کرده  و تاریکی شب همه جا را در بر گرفته بود.مرد هیچ چیز را نمی دید. ابر روی ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را می دید. وحشت سراپای وجود را گرفته بود. احساس می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد ، طناب به دور کمرش محکم شده است. بدنش میان زمین و آسمان و فقط طناب بدن او را نگه داشته بود. فریاد زد: خدایا کمکم کن.

ناگهان صدا پر طنینی از آسمان شنید : از من کمک می خواهی؟

- ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟

- البته که باور دارم!

- اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته شده است ، پاره کن!

مرد سکوت کرد. با خود تکرار کرد: طناب را پاره کنم؟!! چه کار عبثی !!!بعد تصمیم گرفت با تمام قدرت طناب را بچسبد.

روز بعد گروه نجات ، یک کوه نورد یخ زده را پیدا کردند که مرده بود. بدنش از یک طناب آویزان بود. با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

شما چقدر به طنابتان وابسته هستید؟ و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟ 

+ نوشته شده توسط هيوا در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 15:44 |

اگر يك روز شاد بودي

   آرام بخند تا غم بيدار نشه

     و اگر يك روز غمگين بودي

        آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه.

                                                          چارلي چاپلين

 

+ نوشته شده توسط هيوا در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 16:1 |

خدا وكيلي اين كانون آموزش هم بد جوري گندشو درآورده ...ما كه نام و قيافه و تيپ و... افراد رتبه اول كنكور امسال را از بر شديم از بس كه اين رمضان به خورد خلق الله دادند.

* * *

نمي دونم چرا هر وقت رمضان مياد اين كارگردانان تلويزيوني ياد هرچي خلافه مي افتن و اين خلافا ميشه سوژه سريال هاي رمضان....شبكه سوم پارسال زير زمين بود و 6 ميليارد و امسال افشاري و1  ميليارد... مضمون هر دو تاش هم دنياي زيباي كلاهبرداري!!!! بود. شبكه يك هم كه افتاده به جان سينما ماوراء و از جن و پري تا الياس و ابليس جمع كرده و تحت عنوان اغماء داره به خوردمان مي ده.... تازه سيم كارت الياس سل هم به ميمنت و مباركي راه افتاد ...بدون گوشي و بدون هزينه با عزيزان خود تماس بگيريد!!!!!(الياس سل در خدمت شما!!!)!شبكه دو هم كه خوبه زود تموم بشه ... طرح تعویض زنان فرسوده آغاز شد آن هم با مدیریت حاج یونس فتوحی ...قدسی بده ...هستی بگیر !!!!كلي پيرها را هوايي كرده ..ولي اگه جلالش كمتر باشه خيلي خوب ميشه ( واسه سال آينده انشاء الله) .

+ نوشته شده توسط هيوا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 17:4 |

روزنامه ها در مذمت تماشاي فيلم قاچاق نوشته بودند، يكي نيست بگه آخه چه امكاناتي در سينماها فراهم كرده ايد كه يك نفر ديدن فيلم در سينما را به خريد CD قاچاق آن ترجيح دهد؟

قيمت بليط ها كه روز به روز بالا و بالاتر مي رود، سالن ها هم كه فاقد هر گونه سيستم سرمايشي و گرمايشي مطلوب هستند،صداي فيلم ها هم كه خراب ...حال با اين تفاسير كي ميره سينما و فيلم مي بينه!!!! تازه ما كه تو شهرمان سينما هم نداريم !!!!

+ نوشته شده توسط هيوا در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 9:21 |

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه ! من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک تر و نزدیک تر می کند .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند ازخدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ، همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

+ نوشته شده توسط هيوا در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 11:48 |